یونان باستان نیز چون روم ومصر باستان، نقش مهمی در تاریخچۀ پزشکی ایفا می کند. شناخته شده ترین پزشک یونان باستان برای ما، بقراط است. تا 1200 قبل ازمیلاد، یونان در اکثر زمینه ها مانند: تجارت، کشاورزی، ساخت تجهیزات جنگ، قایقرانی وصنایع دستی، کشوری پیشرفته محسوب می شد.

در آن دوران تصور می شد که زندگی یونانیان تحت سلطۀ خدایان است. آنان حوادث طبیعی راخواست خدایان تعبیر می کردند. با اینحال آنان این عقیده را در پزشکی صادق نمی دانستند وبه همین دلیل پزشکان یونان باستان برای یافتن یک توضیح طبیعی دربارۀ چگونگی  بیماری و مرگ انسان تلاش می کردند.

یونانیان 1000 سال قبل ازتولد مسیح طبابت می کردند. در «ایلیاد» اثرهومرآورده شده است که پزشکان، سربازان مجروح را درمان میکردند. مثلاًmachaon ، پزشک ارتش ،زخم Menelaus، فرماندۀ ارتش در داستان را که توسط یک پیکان ایجاد شده بود، درمان کرد.

با این حال، همۀ یونانیان باستان هنگام بیماری نزد پزشک نمی رفتند. بسیاری ازآنان همچنان به خدایان پناه می بردند. عده ای برای شفا خواهی نزد آپولو، خدای معبدی واقع در دلفی میرفتند و درقرن ششم قبل ازمیلاد، بسیاری ازمردم برای طلب کمک به Asclepios روی بردند. برای کسانیکه بیمار بودند، اماکنی به نام asclepeia ساخته شده بود. مردم در آنجا به حمام می رفتند ، میخوابیدند یا مراقبه می کردند و فقیران در آنجا اجازۀ گدایی داشتند. کسانیکه به این معابد می رفتند ، هدایای بسیاری با خود می بردند و به روحانیانی که این اماکن را اداره می کردند ،پیشکش می نمودند.  بیمارانی که به asclepeias می رفتند، به خوابیدن تشویق می شدند، اعتقاد آنان براین بود که درخواب Asclepios ودو دخترش، Panacea و Hygeia، به دیدارشان می آیند و برایشان شفا می آورند. کسانی که درمان نمی شدند، میتوانستند در asclepeia بمانند. از شفا یافتگان نوشته هایی مانند متن زیرباقی مانده است :

Hermodicus ازاهالی Lampsacus فلج شده بود. هنگامیکه او درمعبد asclepeia به خواب رفت، خدا او را شفا داد و به او دستورداد که بزرگترین سنگی را که می تواند بیابد به معبد پیشکش کند. سنگی که درحال حاضرقبل از abaton (جایی که مردم آنجا میخوابیدند) قرار دارد، همان پیشکشی Hermodicus است.

گروه ترجمه مجله پزشکی مادر، روژیار احقری
منبع:www.historylearning.co.uk

وقتى طب از دست‏سريانى‏ها به دست مسلمين افتاد تحقيق و مطالعه در آن‏جنبه جدى‏تر و دقيقتر گرفت. بجاى رساله‏هاى كوتاه علمى كه معمول‏سريانيها بود، دائرة المعارفهاى جامع طبى بوسيله مسلمين تاليف شد.

تحقيقات تجربى و مطالعات بالينى هم البته از نظر دور نماند. مخصوصا دربيماريهاى منطقه‏يى و محلى تحقيقات مسلمين- و علماء قلمرو اسلام- اهميت‏يافت. در واقع، تحقيقات علماء يهود و نصارى و حتى صابئين هم‏كه در دار الاسلام انجام مى‏يافت‏به تشويق و هدايت مسلمين بود.

قديمترين رساله‏يى كه در باب چشم پزشكى هم اكنون در دست است‏رساله‏يى است از آن حنين بن اسحق. كثرت و شيوع انواع بيماريهاى چشم‏در مناطق واقع در قلمرو اسلام البته سبب عمده بود در جلب توجه اطباءاسلام به چشم پزشكى و علوم وابسته بدان. در باب تاريخ چشم پزشكى‏مسلمين هيرشبرگ آلمانى (1) رساله جامعى دارد كه حاكى است از اهميت‏كارهاى مسلمين درين باب. يك چشم پزشك جراح در عهد ملكشاه‏سلجوقى شهرت يافت‏به نام ابو روح محمد بن منصور كه‏«زرين دست‏»خوانده مى‏شد و كتاب فارسى او نور العيون كتابى جامع و قابل توجه بود درين رشته از طب (2) . چشم پزشكان اسلام در جراحى چشم‏پيشرفتهايى قابل توجه پيدا كردند. در بين آنها كسانى بودند كه آب آوردگى‏چشم مردى را هم كه يك چشم بيشتر نداشت‏با اطمينان تمام عمل‏مى‏كردند. در ساير رشته‏هاى طب هم مسلمين كارهاى ابتكارى انجام‏داده‏اند. قديمترين ملاحظات بالينى براى تشخيص و بيان تفاوت بين‏آبله و سرخك( الجدرى و الحصبه) رساله‏يى است كه محمد بن زكرياى‏رازى درين باب نوشته است .  مى‏گويند وقتى خواست در بغداد بيمارستان بسازدقطعه‏هاى گوشت در محله‏هاى مختلف شهر آويخت و جايى كه كمتر درگوشت آثار عفونت پديد آمده بود آنجا بيمارستان ساخت. (3) كتاب حاوى اوبزرگترين و جامعترين كتابى است كه در قديم يك طبيب توانسته ست‏بوجودبياورد و در واقع يك دائرة المعارف بزرگ طبى است‏شامل اقوال وتحقيقات اطباء يونانى، سريانى، ايرانى، هندى و عرب، بعلاوه تجارب‏شخصى در باب بيماريهاى مختلف. ترجمه لاتين آن جزو كتب درسى‏طب بوده است و كثرت چاپهاى آن حاكى است از تداول و نفوذ كتاب.

يك دائرة المعارف طبى ديگر كه بوسيله مسلمين تاليف شد عبارت بود ازكامل الصناعه مجوسى- على بن عباس اهوازى- كه طب ملكى هم‏خوانده مى‏شود- به نام ملك ديلمى عضد الدوله.

اثر مجوسى  درقرون وسطى ، در اروپا شهرت‏بسيار يافت و نزديك پنج قرن مرجع مهم طب بود در مدارس اروپا.  

تاثير مجوسى در پيشرفت طب قابل ملاحظه بود و توضيحى كه از سيستم‏عروق شعريه كرده بود از جهت تاريخ علم، اهميت‏بسيار دارد. اما عظيمترين اثر علمى در طب اسلامى قانون ابن سينا بود كه نيز دائرة المعارف‏طبى است و نويسنده در آن اقوال اطباء يونانى، هندى، و ايرانى را درانواع معالجات و در مسائل مربوط به تدبير الماكول بيان مى‏داردچنانكه از تجارب شخصى هم مواد بسيار به آن مجموعه مى‏افزايد و بساكه اقوال يونانيها را نقد مى‏كند و مخصوصا از خود بعضى معالجات‏خاص درباره امراض بيان مى‏كند كه حتى امروز نيز جالب است (4) ترجمه لاتينى آن نيز در اروپا مكرر چاپ شده و آنجا در مدتى مديدتر وطولانيتر از هر كتاب ديگر بمنزله انجيل مقدسى براى اطباء تلقى شد- چنانكه در قرن شانزدهم بيش از بيست چاپ از آن وجود داشت.

اطباى اسلامى اندلس هم در پيشرفت طب سهم بزرگى داشته‏اند.

ابن رشد حكيم معروف بود كه نشان داد يك تن دو بار آبله نمى‏گيرد. چنانكه‏ابن الخطيب اندلسى(متوفى 776)مشهور به لسان الدين كه مخصوصانزد مسلمين به عنوان اديب و شاعر و مورخ شهرت دارد و در تاريخ‏غرناطه و احوال امراء و ادباء اندلس تاليفاتش مشهورست و در طب‏نيز تبحر داشت، در دوره طاعونى كه اروپا و آسيا معروض اين مرگ‏سياه (Black Death) موحش شده بود در رساله طاعون خويش نشان‏داد (5) كه اين بيمارى واگيرست و در اثبات سرايت آن براى اقناع‏مخالفان نوشت‏سارى بودن اين بيمارى ازينجا معلوم مى‏شود كه هر كس‏درين ماجرا با بيمار ارتباط مى‏يابد بدان دچار مى‏شود و هر كس با اوتماس ندارد مصون مى‏ماند چنانكه نيز از راه لباس، ظرف، گوشواره هم‏بيمارى از يكى به ديگرى منتقل مى‏شود. ابن النفيس دمشقى(متوفى‏687)كه او را ابن ابى الحزم نيز مى‏خوانند حركت‏خون را در ريه بيان‏كرد و بدينگونه قرنها قبل از سروتيوس اسپانيائى كه او را كاشف واقعى‏دوران دم مى‏دانند وى به اين نكته پى برد. در جراحى نيز كارهاى‏مسلمين جالب بود و تا حدى ابتكارى. ابو القاسم الزهراوى كه در قرون وسطى نزد اروپائيها Albucacis خوانده مى‏شد چندين اسباب‏مهم در جراحى توصيف يا اختراع كرد كه شرح آنها در كتاب التصريف‏وى آمده است. در قرن دوازدهم ميلادى، طرز جراحى مسلمين قدرى‏نسبت‏بشيوه كار رايج در نزد فرنگى‏ها كامل بوده است كه اطباء عرب‏چنانكه اسامة بن منقذ يك جا از قول يك طبيب مسيحى عرب نقل مى‏كند (6) شيوه جراحى آنها را نوعى قصابى وحشيانه تلقى مى‏كردند.

مسلمين در بعضى رشته‏هاى طب تحقيقاتى كردند كه بى‏سابقه‏بود چنانكه درباره جذام ظاهرا اولين تحقيقات بوسيله آنها شد، فرق بين‏آبله و سرخك را اول بار آنها ملتفت‏شدند، درباره مامائى و قابلگى‏خيلى بيش از يونانيها مطالعه كردند. همچنين در استعمال بعضى ادويه، و پاره‏يى وسائل معالجه سابقه آنها محقق است. پزشكان اسلامى در معالجه‏بسيارى بيماريها بر لزوم استفاده از طبيعت مريض، مخصوصا تاكيدمى‏كردند. در تركيب ادويه، درست كردن شربتها، مرهمها، مشمعهاو معجونها مهارت كم نظير نشان داده‏اند. بعضى معالجات آنها درامراض جسمانى يا روحى ابتكارى بود. ابن سينا در معالجه يك‏بيمار كه به نوعى شخصيت مضاعف مبتلا بود و خود را گاو مى‏پنداشت‏طريقه‏يى جالب بكار برد كه در چهار مقاله آمده است. ابو البركات بغدادى‏ماليخولياى بيمارى را كه تصور مى‏كرد خمره‏يى بر روى سر دارد، با لطف‏و ظرافت طورى علاج نمود كه بيمار يقين كرد خمره‏يى را كه روى سرداشت طبيب شكست. ابن زهر اندلسى يبوست مزاج را به وسيله انگورى‏معالجه مى‏كرد كه تاك آن را با آبى كه داراى دواى مسهل بود آبيارى‏كرده بود. در باب خرد كردن سنگ مثانه ابو القاسم الزهراوى شيوه‏خاصى داشت. در جراحى نيز پزشكان اسلامى از اهميت دواى بيحسى‏واقف بودند و در عملهاى دردناك اول بيمار را با بذر لبنج‏بيحس‏مى‏نمودند و بعد از آن به عمل كردن وى مبادرت مى‏كردند. بسيارى از اطباء اسلامى به تجارب شخصى اهميت‏بسيار مى‏دادند. علاقه رازى به ضبطمشاهدات بالينى حاجت‏بتذكار ندارد. وى به استناد همين تجارب شخصى‏مكرر با متقدمان به خالفت‏برخاسته است. تجارب شخصى ابن سينا هم‏در قانون مكرر ذكر شده است. يوحنا بن ماسويه و هبة الله بن سعيد كه‏تربيت‏يافتگان طب اسلامى بوده‏اند بارها تاكيد كرده‏اند كه‏آنچه با تجربه منطبق نباشد معقول نيست. طب اروپا، دين زيادى‏به طب اسلامى دارد. حتى مدتها بعد از شروع رنساس هم اروپااز طب اسلامى استفاده مى‏كرد. در سال 1588 در شهر فرانكفورت Frankfurt am Oder قانون ابن سينا و قسمتى از كتاب المنصورى رازى جزوبرنامه رسمى مدارس طب بود. در قرن هفدهم در فرانسه و آلمان هنوزاطبائى بودند كه كارشان بر اساس طب عربى بود- يعنى اسلامى. درچشم پزشكى ترجمه تذكرة الكحالين على بن عيسى بغدادى و بعضى ديگراز كحالان اسلامى هنوز تا اواسط قرن هجدهم در انگلستان مقبول بشمارمى‏آمد. بعضى انواع آب آوردگى چشم را در انگلستان تا 1780 و درآلمان حتى تا 1820 هنوز از روى شيوه جراحان اسلامى عمل مى‏كردند (7) شايد امروز بعضى چنان پندارند كه نظريه‏«بهداشت‏به وسيله ورزش‏»يك‏تئورى جديدست در صورتيكه ابن سينا در كليات قانون درين باب با دقت‏و تفصيل تمام سخن گفته است. به عقيده وى ورزش چنانچه مطابق‏دستور و در موقع خود انجام شود ممكن است جاى علاج را بگيرد.

ابن سينا انواع ورزشها را از شديد و خفيف شرح مى‏دهد و توصيه مى‏كندكه ورزش گونه‏گون باشد و در آن نبايد دايم به يك نوع خاص اكتفاكرد. بعلاوه هر نوع مزاج و هر درجه از صحت نيز مقتضى ورزش خاصى‏است كه براى نوع و درجه ديگر مناسب نيست.

درست است كه احترام شخص ميت- در اسلام و همچنين در آئين مسيح- تشريح و قطع عضو وى را تجويز نمى‏كنند اما گهگاه بعضى‏امكانات اتفاقى و غير مترقبه مطالعه در اندامها و استخوانها را براى‏آنها تسهيل مى‏كرده. فى المثل يك جا توده‏هاى كثير استخوان كه درمحلى در بيرون يك شهر پيدا مى‏شده است‏براى يك طبيب فرصتى‏پيش مى‏آورده است‏براى بررسى در استخوان بنديها. بهمين سبب، باوجود موانع، آشنايى مسلمين با دقايق تشريح- در حدود امكانات‏آنها- بهر حال از حدود معلومات جالينوس و يونانيان بالاتر بود و ازجمله آنچه در طب منصورى رازى، قانون ابن سينا، و كتاب الملكى على بن- عباس آمده است داراى تفصيل و تحليل قابل ملاحظه‏يى است. تشريح‏مسلمين، تا حدى مثل قدما، جنبه غائيت دارد.

با اينهمه، مشكلى را كه منع تشريح انسانى براى پيشرفت طب‏اسلامى پيش مى‏آورد مطالعات بالينى بيمارستانها تا حدى جبران مى‏كرد.

بيمارستان را مسلمين با حذف جزو اول نام فارسى آن به شكل مارستان‏ظاهرا از ايران عهد ساسانى اخذ كردند- از بيمارستان جنديشاپور.

بيش از سى بيمارستان مشهور را در قلمرو اسلام ذكر كرده‏اند كه درواقع مراكز علمى بوده‏اند و بهداشتى. اولين بيمارستانى هم كه مسلمين‏تاسيس كردند ظاهرا در دوره هارون الرشيد بود (8) و بسبك بيمارستانهاى‏ايران. در طى يك قرن تعداد بيمارستانها به پنج رسيد. حتى بعدهابيمارستان سيار هم تاسيس شد كه شامل ادويه و اشربه جهت‏بيماران‏دور افتاده بود، و درين مورد نيز به غير مسلمين هم مثل مسلمين توجه‏مى‏شد. مورخين اسلامى اطلاعات مفيدى درباره اين بيمارستانها، تعداداعضاء، مستمريهاى اطباء و كاركنان، و بودجه آنها بدست مى‏دهند.

بيمارستان رى كه رازى قبل از عزيمت‏ببغداد متصدى آن بود از مدتى‏پيش وجود داشت و مؤسسه وسيعى بود. بيمارستان رازى ترتيبى داشت‏مبتنى بر سلسله مراتب اطباء، در مواردى كه اطباء تازه كار مى‏توانستند بيمار را علاج كنند به استاد رجوع نمى‏شد اما بهرحال ملاحظات بالينى رااستاد با نهايت دقت جمع مى‏كرد. بيمارستان عضدى در هنگام تاسيس‏بيست و چهار طبيب داشت و شامل كحالان، جراحان، و مجبران، (شكسته بندان)هم مى‏شد. درين بيمارستان دروس طب و اقراباذين (وصف تركيب ادويه) القاء مى‏شد و اطباء كشيك شبانه هم داشتند.

حتى بموجب اطلاعات موجود، مقررى يك طبيب آنجا- نامش‏جبرئيل بن عبيد الله- براى هفته‏يى دو شبانه روز كه كشيك داشت‏ماهانه سيصد درهم بود. بيمارستانهاى اسلامى غالبا مبتنى بر اوقاف‏اهل خير بود و با اين وجود چنانكه يك جا ابن ابى اصيبعه وصف مى‏كندگهگاه نيز در طرز خرج و مصرف، شكايتهايى وجود داشت. براى تيمارديوانگان هم دارالمجانين وجود داشت و ابو العباس مبرد يك‏تيمارستان را در دير حزقل بين واسط و بغداد نقل مى‏كند كه در عهدمتوكل ديد. بعلاوه، در امر زندانها مراقبت مى‏شد و على بن عيسى وزيرمعروف در تفتيش و نظارت زندانيها بوسيله اطباء اصرار و تاكيد مى‏كردحتى پرستاران زن هم در موقع لزوم مراقبت مى‏نمودند. در بيمارستان‏عضدى كه هنگام مسافرت ابن جبير هنوز مثل يك قصر سر برافراشته بودبه تمام بيماران دارو و غذاى رايگان مى‏دادند. نور الدين زنگى(69- 541)از محل فديه يك شاهزاده صليبى بيمارستان مجهزى دردمشق بنا كرد. در مصر- كه احمد بن طولون در قديم بيمارستان‏محدودى ساخته بود- صلاح الدين ايوبى بيمارستانى ساخت‏به نام‏ناصرى. در بيمارستان منصورى كه سلطان قلاوون احداث كرد غير ازوسائل و اسبابى كه براى تفريح يا استفاده بيماران مختلف در بخشهاى‏گونه‏گون حاضر بود به بيمارانى كه مبتلا به بيخوابى بودند، هم موسيقى‏ملايم عرضه مى‏شد هم قصه‏هاى قصه گويان. بعلاوه، به بيماران بهبوديافته، در هنگام خروج مبلغى هم داده مى‏شد تا بيمار بعد از خروج بلافاصله بزحمت نيفتد.

حتى در باب اداره و ترتيب بيمارستانها و اوصاف و شروط آن‏نيز مسلمين كتابهايى تاليف كردند. در واقع، ترتيب همين بيمارستانهابود كه بوسيله اطباء و علماء فرانسه و ايتاليا تقليد شد و بيمارستانهاى‏امروزى اروپا از آن بيرون آمد


منبع: كتاب: كارنامه اسلام - نويسنده: دكتر عبد الحسين زرين‏كوب
نقل  از :
hawzah.net

 

Ancient Egyptian Medicine مصریان باستان نیز مانند رومیان و یونانیان باستان با مدارکی که از خود به جا گذاشته اند، اطلاعات بسیاری را از دانش پزشکی دورانشان در اختیار تاریخدانان قرار داده اند. این مدارک از پاپیروسهای کشف شده در تحقیقات باستان شناسی به دست آمده اند.
برخی عقاید مصریان باستان چون انسانهای ماقبل تاریخ، برگرفته از افسانه ها بوده است.البته آنان با تفحص اندامهای بدن و استفاده از عقل سلیم به دانششان می افزودند. در مصر باستان دیگر درمان بیماریها فقط در انحصار جادوگران و کیمیاگران نبوده است. مدارکی که  به دست آمده نشان می دهند اشخاصی در آن دوران می زیسته اند که از آنان به عنوان پزشک و طبیب یاد می شده است.

در یک شعر عاشقانه متعلق به 1500سال پیش از میلاد درمصر باستان چنین آمده است:

با دیروز هفت روزی میشود که عشقم را ندیده ام
و بیماری در تمام وجودم خزیده است .
اعضایم سنگین شده اند.
بدنم حس ندارد.
اگر چیره دست ترین پزشکان هم به بالینم آیند مرا از داروهایشان علاجی نیست.
درمانم را جادوگران روحانی نیز نمی دانند .
بیماری ام ناشناخته است.
بهتر این است به جای دارو،عشقم را به بالینم آورند که او از تمام کتب پزشکی برایم مهمتر است.

در حفاریهای باستان شناسی مدارکی از انسانهایی که پزشک لقب داشته اند ، یافت شده است. خط هیروگلیف روی درِ آرامگاه Irj که 1500 سال پیش از میلادمسیح میزیسته است، وی را پزشک دربار فرعون زمانش معرفی می کند:

پزشک قصر، سرپرست پزشکان دربار، چشم پزشک و پزشک داخلی دربار، کسی که اوضاع مایعات درون بدن را می فهمید و او که محافظ سلامت مقعد بود.

حتی پیش از این تاریخ،1500 سال پ.م، نیز پزشکانی در مصر باستان می زیسته اند .ایمفوتپ پزشک شاه زوزر بوده که در 2600 سال پ.م می زیسته است. وی را چنان شخصیت مهمی می پنداشته اند که پس از مرگش او را به عنوان خدای شفا می پرستیدند. تقریباً تمام آنچه از پزشکی مصر باستان می دانیم از پاپیروسها به دست آمده اند. جو خشک مصر باعث شده است این مدارک به رغم کهن بودنشان از گزند زمان در امان بمانند. بسیاری از این پاپیروسها به 1500 تا 1900 سال پ.م بر می گردند.  آنطور که از این مدارک بر می آید مصریان باستان برای بروز برخی بیماریها همچنان به علل ماوراالطبیعه معتقد بودند.
وقتی دلیل روشنی برای بروز یک بیماری وجود نداشت، طبیبان و روحانیان مصر باستان علت بروز آن را به ارواح نسبت می دادند. وقتی نمی توانستند علل بروز بیماری را کشف کنند و در نتیجه درمانی برای آن سراغ نداشتند از اوراد و معجون های جادویی برای بیرون راندن ارواح از بدن استفاده می شد.

برخی از این اوراد از این قرار بوده اند:

"ای روح،مردِ زنان ،که در خفا در گوشت و اعضایم خزیده ای از گوشت من بیرون برو از اعضایم بیرون برو."

"بیا تو آنکه موجب برون ریز چیزهای شیطانی از شکم و اعضایم شده ای ، آنکه این را بیاشامد باید درمان شود همانگونه که خدای ماورا درمان شد.این ورد واقعاً بی نظیر است.بسیاری اوقات موفق بوده است."

"چربی شیر،چربی کرگدن،چربی گربه، چربی تمساح، چربی بز کوهی و چربی مار با هم ترکیب شدند وسر تاس به انها آغشته شد."

مصریان باستان برای ترساندن ارواح خبیثه نیز خدایی داشتند که او را Bes می نامیدند.

مصریان علی رغم استفاده از اوراد همچنان با تحصیل علم بر دانش خود در پزشکی می افزودند. پاپیروسهای دوران باستان ما را از اکتشافات مصریان باستان دربارۀ کارکرد بدن انسان مطلع می کنند.آنها از اهمیت قلب، کارکرد نبض،خون و هوا در بدن انسان آگاهی داشتند.ضربان ضعیف قلب برای طبیبان آن دوران نشان از مسئله دار بودن بیمار داشت.

مصریان باستان دانششان را مکتوب می کردند.این قطعه از پاپیروسی انتخاب شده است که به نام ابرس(Ebres) می شناسیمش:

46 رگ از قلب به تمام اعضا می روند. اگر پزشک دست یا انگشتش را در پشت سر،دستها،شکم،بازوها یا پاها قرار دهد، صدای قلب را می شنود. قلب در تمام اعضا سخن می گوید.

4 رگ به سوراخهای بینی راه دارند که دو تای آنها خونی و دو رگ دیگر بلغمی هستند.4 رگ در پیشانی هست،6 رگ به بازوها راه دارند و 6 رگ به پاها می روند،2 رگ به بیضه ها و از آنهاست که منی حاصل می شود.2 رگ نیز به کپل راه دارند.

در این سند از اعضای داخلی نام برده شده است. مانند:طحال، قلب، ششها، مقعد و... .پس آنها از وجود این اعضا آگاه بوده اند. یک پاپیروس که به نام ادوین اسمیت می شناسیمش، توضیحاتی جزئی را از مغز در بر دارد. بنابراین مغز نیز نسبت به استانداردهای آن زمان به دقت بررسی شده است. محتملاً این اطلاعات در نتیجۀ مومیایی کردن اجساد در مصر باستان به دست آمده است.

هرودوت که خود یونانی است اما در قرن پنجم از مصر باستان دیدن کرده بود توضیحات مفصلی دربارۀ نحوۀ مومیایی کردن در مصر باستان آورده است:

ابتدا با یک تکه فلز کج قسمتهایی از مغز را از سوراخهای بینی بیرون می کشند و بقیه را با مایعی شوینده بیرون می آورند و تمیز می کنند.سپس پهلوی جسد را با سنگی تیز می شکافند و تمام اعضای داخلی شکم را بیرون می کشند.بعد شکاف ایجاد شده را با مر و سنا و چیزهای دیگر پر میکنند و به مدت 10 روز جسد را در نطرون می گذارند.اعضایی که بیرون آورده شده اند را در ظرفهایی شیشه ای و در بسته حاوی مایعی نگهدارنده قرار می دهند و در آرامگاه مرده خاک می کنند.

البته در آن زمان قوانین مذهبی، تشریح و مطالعه بر اجساد را برای مومیاگران ممنوع کرده بودند با این وجود برای ما قطعی ست که دانش مصریان باستان از بدن انسان ناشی از مومیایی کردن اجساد است.

گروه ترجمه مجله پزشکی مادر، روژیار احقری
منبع: www.historylearningsite.co.uk

در نفایس الفنون آمده است: عنقا که آن را به پارسی سیمرغ گویند. او را در جهان نام هست اما نشان نیست  ...  سهروردی در رساله عقل سرخ می نویسد: «سیمرغ آشیانه بر سر طوبی دارد. بامداد، سیمرغ از آشیانه خود بدر آید و پـَـر بر زمین باز گستراند. از اثر پر او میوه بر درخت پیدا شود و نبات بر زمین. و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آینه یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هردیده که در آن آینه نگرد خیره شود. پیر را پرسیدم که گویی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟ گفت آنکه نداند چنین پندارد و اگر نه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی بر زمین آید و اینکه در زمین بود منعدم شود. و در رساله صفیر سیمرغ آمده است: "هر آنکس که در فصل ربیع قصد کوه قاف کند و آشیان خود را ترک بگوید و بمنقار خویش پر و بال خود را بر کند چون سایه کوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال این زمان که "وان یوماً عند ربک کالف سنهٔ" و این هزار سال در تقویم اهل حقیقت یک صبحدم ست از مشرق لاهوت اعظم در این مدت سیمرغی شود که او خفتگانرا بیدار کند. و نشیمن او در کوه قاف است صفیر او به همه کس برسد ولکن مستمع کمتر دارد همه با اواند  و بیشتر بی اواند، چنانکه قایل گوید:با مایی و مارا نه ای جانی از آن پیدانه ای و بیمارانی که در ورطه علت استسقاء  و دق گرفتارند سایه او علاج ایشانست و برص  را سود دارد و رنج های مختلف را زایل گرداند. و این سیمرغ پرواز بی جنبش کند و بپرد بی مسافت و نزدیک شود بی قطع. اما بدانکه همه نقش ها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشیان او، مغرب از او خالی نیست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ . همه از او پرند و او از همه تهی و همه علوم از صفیر آن مرغست، سازهای عجیب مثل ارغنون و غیر آن از صدای آن مرغ استخراج کرده اند. چنانکه قایل گوید:چون ندیدی همی سلیمان را
و چه دانی زبان مرغان را و غذای او آتش است و هر که پری از آن پر بر پهلوی راست بندد و بر آنان گذرد از حریق ایمن باشد. و نسیم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضمایر با او گویند
.

در منطق الطیر داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. سختی های راه باعث می شود مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند . در پایان ، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.
در عبهرالعاشقین، روزبهان بقلی از «سیمرغ آشیانه ی ابدیات» وجود کامل خواجه کائنات یاد شده است، که در حقیقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه کاملان جهان است . نیز از «سیمرغ»، جان و روان ، که عرش آشیان است  و زمانی از «سیمرغ عرش» نام آورده است ، اما در همه جا سایه ی نیرو بخش وآزادگی سیمرغ باستان  هست.
سیمرغ اما به گمان من و با نگاهی به آنچه آورده شد:
*
نام سئینه یا سیین همان واژه ای است که از آن واژه پزشک گرفته شده است. سیمرغ تنها موجودی است که راز مرگ و زندگی را می داند و پزشک دردهای ناشناخته است:
*
سیمرغ است که زال را از مرگ می رهاند و در دامان و با شیر خود پرورش می دهد و به او زندگانی می بخشد.
*
سیمرغ است که راز مرگ اسفندیار رویین تن را می داند. می داند که مرگ در چشمان اسفندیار تخم گذاشته است و این را ز را بر رستم می گشاید.
*
سیمرغ است که نخستین سزارین تاریخ را به پدر و مادر رودابه می آموزد تا رستم زاده شود.
*
سیمرغ است که تخم بی مرگی و زندگی را در منقار دارد و زندگی و سبزی را به انسان ها هدیه می کند.
*
سئینه یا سیمرغ می تواند از نام پزشک افسانه ای ایران باستان گرفته شده باشد.
*
سیمرغ مادر و مقدس و بزرگترین زنخدای ایران باستان است . شاید هفت سین نیز نهادن هفت چیز مقدس و زندگی بخش بر سفره نوروزی بوده باشد.
*
نام ابن سینا یا پورسینا( پزشک نامدار ایران) نیز باید از همین کلمه آمده باشد.

دانشمند ارجمند پرویز شهریاری در گفتگو با جام جم می گویند:
ابن سینا به معنی فرزند سیناست. اما پدر یا پدربزرگ یا جد سوم او هیچ كدام نام سینا را نداشته‌اند. برخی فرهنگ‌ها چون درمانده‌اند، تا پشت ششم او را اسم‌هایی گذاشته‌اند كه به نظر من، همه آنها هم درست نیست، و پشت هفتم را گفته‌اند «فرزند سینا» كه هیچ معنایی ندارد. اگر امروزه ما بخواهیم چند پشت خود را اسم ببریم، نمی‌توانیم. من خیال می‌كنم پورسینا یا فرزند سینا به این معناست كه او پزشك‌زاده بوده، یعنی از خانواده‌ای بوده كه همه پزشك بودند اما میان آنها او بوده كه رشد كرده و شناخته شده است. درست همان‌طور كه كسی را كه در دریا كار می‌كند، می‌گویند: فرزند دریا، نه به معنای آن كه دریا او را به دنیا آورده باشد. ابن سینا هم باید همین‌طور باشد. باز باید در تاریخ جستجو كرد و دید كه آیا واقعا پدر یا پدران او پزشك بوده‌اند یا نه؟ اما به هر حال، این معنی با توجه به سابقه اسمی،سینا به حقیقت نزدیك‌تر است.
سینا یا صورت قدیمی‌تر آن «سئینه» پزشك مشهوری در تاریخ ایران بوده است كه از همه جای دنیا برای معالجه یا معاینه نزد او می‌آمدند. او هفتصد سال قبل از میلاد، گمان می‌كنم در زمان مادها، در هگمتانه (همدان امروزی) زندگی می‌كرده و صاحب مكتبی بوده است. سئینه از چنان شهرتی در پزشكی برخوردار بود كه پس از مرگ نام او تبدیل به استوره می‌شود. این استوره به شاهنامه هم سرایت كرده است. كلمه سیمرغ و سیرنگ در شاهنامه از همین اسم گرفته شده كه كارشان طبابت بوده است. پر سیمرغ را در آتش می‌انداختند و او حاضر می‌شد و طبابت می‌كرد.
در همان دوران زندگی سئینه، یك سردار رومی به نام تمیستوكرس، ظاهرا برای آشنایی با اوضاع و احوال ایران با هدف لشكركشی به این سرزمین به ایران می‌آید. او وقتی به هگمتانه می‌رسد، با سئینه و مكتب سئینه آشنا می‌شود. چنان شیفته سئینه می‌شود كه در هگمتانه می‌ماند و یك دوره درس كامل در آن مكتب می‌خواند. در آن مكتب، فلسفه و ریاضیات و اخترشناسی تدریس می‌شد و هیچ مسئله غیرواقعی در آنجا مورد بحث قرار نمی‌گرفت.‌ بعدها كه تمیستوكرس به روم برمی‌گردد، شرح زندگانی خود را می‌نویسد و ما قسمت عمده‌ای از اطلاعات و آگاهی‌های خود را در مورد سئینه از نوشته‌های تمیستوكرس داریم. ‌ابوعلی یعنی پدر علی اما پورسینا فرزندی نداشت و اصلن ازدواج نكرده بود كه فرزندی داشته باشد. دلیل آن را نتوانستم پیدا كنم. در این مورد هم باید تحقیق كرد. در مورد پورسینا می‌توان به مدارك زیادی مراجعه كرد. خود پورسینا در زندگیش دائما آواره بوده و از بزرگی به بزرگ دیگر پناه می‌برده است. وقتی محمود غزنوی به خوارزم لشكر كشید، پورسینا فرار كرد و به اصفهان، ری و جاهای دیگر رفت. بخشی از دوران زندگیش را هم در همدان گذراند. مقبره‌اش هم در همدان است. در سراسر زندگی سرگردان بود. حتی زندان هم كشید. منظور این است كه مدارك زیادی در جاهای مختلف درباره او وجود دارد. اما متاسفانه در فرهنگ ایران كمتر به این موضوع پرداخته شده است.
*
پزشکی در خاندان رستم همواره بوده است. رستم از سویی به سیندخت یا دختر سیمرغ و از سویی به زال که پرورده ی سیمرغ است می رسد. رستم است که با خون جگر دیو چشمان نابینای ایرانیان را بینا می سازد و.... و  آوه یا آبه نیز نام دیگر سیمرغ یا ایزد است و پس، سهراب یا سوراوه به معنی شادمانی سیمرغ و رودابه یعنی فرزند سیمرغ و سودابه یعنی سیمرغ عشق و....
*
سینوهه نام پزشک فرعون نیز از سین گرفته شده و می دانیم که سینوهه نیز از ایران بود و در آخر زندگی نیز به کنار دریای شرق تبعید شد. نام پدر او نیز سین موت است و او نیز پزشک است.
*
تخت جمشید که باغی با درختان سنگی است و همان باغ بهشت ایرانی است، نشان های بسیار از سیمرغ دارد. بر بالای ستون ها یا درختان سنگی آن، پیکره ی سیمرغ را بسیار می توان دید و از همین روست که به هنگام نوروز بر ستون هایی برابر تخت جمشید که بارگاه و نشیمنگاه سیمرغ بوده است، هفت گیاه سبز می کرده اند تا نشان نیایش سیمرغ باشد و هفت سین نوروزی از آن است.
*
قلعه ی الموت نیز همان دژ سیمرغ است و به گمانم نام حسن صباح نیز از همین سین آمده است. می دانیم که که اسماعیلیان را حشاشین یعنی داروسازان و پزشکان می خواندند و بسیاری از رهبران آنان پزشکان نامداری بوده اند و دروغ هایی چون تروریست و به کار برنده ی حشیش به آن ها بسته اند. حشیش در عربی معنی دارو می دهد.
نتیجه:کاسی ها در جنوب خزر و خوزها در همدان و خوزستان، ایلامیان نیز در لرستان و خوزستان و مردمان سیستان در شهر سوخته و مردمانی نیز در سیلک کاشان و زیویه کردستان  در هفت هزار سال پیش تمدن با شکوهی داشتند.
اینان به الهه گان یا ایزدبانوان بسیار ارج می نهادند و نیایش می کردند.
سیمرغ ایزدبانوی بزرگ ایران کهن و الهه ی پزشکی نیز بود.

پی نوشت: آنچه در این نوشته ها می آید، گمان و برداشت های من است. همین! جستجویی است از منظری دیگر. بسا کسان دیگر پیش از من این راه را رفته اند و خرمن دانش بر جا نهاده اند که من شاگرد خوشه چین آنانم. دانشورزان و استادانی چون پورداوود و بهار و خانلری و هاشم رضی و اسلامی ندوشنی....
در هر نوشته اما نکاتی تازه هست. دیدی دیگر هست.  تاریخ ما پر است از اشتباهات کوچک و بزرگ و آگاهانه و ناآگاهانه که دود در چشم ما می کند؛ خاک در چشم حقیقت می پاشد. گاه یک سره وارونه!
اما پرسشی نیز هست که از برای چه؟ به گمانم تاریخ یعنی تغییر. یعنی چرخش. بر آن نیستم تا آیین های کهن را از نو زنده و برقرار سازیم و یا تا ابد در گذشته ها چرخ بزنیم. هرآنچه یک پژوهشگر انجام می دهد باید به کار امروز و فردا بیاید. امروز، اما اندیشه ای اکنونی و امروزی می خواهد. این اندیشه از گذشته نیز می نوشد. همین.
دیگر این که آنچه در این تارنما می آید، فشرده و کوتاه شده و گزیده ای است از نوشته اصلی.  چون که امکان چاپ و نشر آن ها پس از سالیان دراز فراهم نیامد، برآن شدم تا فشرده ای از آن را به همت و یاری استادان و دوستانم در این تارنما بگذارم.
جهان ما به سوی خرد و دانایی و عشق به پیش می تازد. اندیشه ها و باورهای گذشتگان، تنها می تواند آجری برای بنای آینده باشد. آجر تجربه. نه آجر افتخارات باستانی.
گذشته ها را نه می شود و نه می توان بازسازی کرد. گذشته ها، مدد و یاور آفرینشی نو هستند.
در باورها و گذشته ی ما، مانند همه ی اقوام و مردمان دیگر، نکات ارجمندی هست که باید بازش شناخت و بازش آفرید. باورها و اندیشه هایی که به یک تمدن و فرهنگ تعلق دارد: فرهنگ انسانی.

منابع اصلی من : شاهنامه ، اوستا ( بویژه یشت ها)، دینکرد، فرهنگ اعلام اوستا از هاشم رضی، کتاب های تاریخی چون تاریخ بلعمی، کتاب های ادبی چون  منطق الطیر، صفیر سیمرغ و رساله عقل سرخ  بوده است.
رساله الطیرها از جمله رساله الطیر ابن سینا نیز پایه این کار بوده است.
هم چنین از نوشته های پژوهشگر گرانمایه، رقیه بهزادی در قسمت تاریخچه پزشکی و نام بیماری ها در ایران باستان بسیار بهره گرفتم.
در این کتاب ها نیر مطالب ارجمندی در همین زمینه هست:
تاریخ پزشکی ایران باستان:سهراب خدابخشی. انتشارات فروهر.
مقاله برخی از اساتیر پزشکی در شاهنامه: دکتر محمد حسین عزیزی. مجله آناهیتا. شماره دوم.
دیدار با سیمرغ: تقی پورنامداریان، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
نقد تطبیقی ادیان و اساطیردر شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و منطق الطیر عطار: حمیرا زمردی       
انتشارات زوار 
سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران: علی سلطانی گرد فرامرزی، انتشارات مبتکران
سی مرغ و سیمرغ: علینقی منزوی، انتشارات راه مانا

منبع : amordad.net

 

کتابهایی که سیر تاریخ را تغییر دادند

ولی تقریباً کسی اطلاع ندارد که این آثار پیشرو ، ترجمه هایی از زبان عربی و از آثار تمدن اسلامی بوده اند ، مثلاً کتابهایی درباره اعداد حساب ، جبر و اسطرلاب ، بعکس ، امروزه بعضی از کشفیات و اختراعات مسلمانان  ، اسامی انگلیسی ، فرانسوی و یا آلمانی دارند . در حالیکه کتابهای آموزشی طبی که دانشمندان اسلامی برای محصلین طب دانشگاههای بغداد و قرطبه نوشته بودند ، بعدها مواد درسی نسلهای بیشمار پزشکان اروپایی شد و آنهم به مقیاسی که پر آرزوترین نویسندگان ، حتی نمیتواند به خواب ببیند . در اواخر قرن دهم میلادی هنگامیکه گربرت از شهر آوریا که در جنوب فرانسه ، که به اصطلاح از دانشمندان اروپا محسوب می شد و تازه می توانست به خودش اجازه بدهد که فقط به شکل تئوری با علم طب نزدیکی یابد ، در کشورهای اسلامی هر لحظه علم طب را در مبارزه بر علیه بیماری و مرگ ، عملاً  به کار می بردند . در آنجا معالجه و پرستاری بیمار یکی از عوامل مهم اجتماعی بود . بیمارستانها در چنان سطح عالی قرار داشتند که در دنیا رقیب نداشتند . به همان تناسب هم توقع جامعه از پزشکان فوق العاده زیاد بود . معلومات پزشکان می بایست آن اندازه باشد که یک امتحان رسمی دولتی را بتوانند جوابگوی باشند و احیاناً برای به دست آوردن اجازه کار در بیمارستان ، و سمت استادی و تعلیم دادن پزشکان جدید ، می باید مضافاً خود را به وسیله معلومات بیشتری آماده کنند و معلوماتی را خواستار بودند که محصلین علم طب واقعاً بتوانند با آن معلومات کاری انجام دهند . ولی این معلومات چه بودند ؟ در بین محصلین ، آشنائی با بعضی از نوشته های یونانیان قدیم هر چه بیشتر ضرورت می یافت . ولی چگونه یک محصل علم طب دیدگاه کلی پزشکی به دست می آورد و از کجا باید شروع میکرد ؟ علی بن العباس طبیب سلطان عضدالدوله و معاصر گربرت ، از کتابهای طبی موجود و متداول انتقاد می کند و می نویسد : « من تا به حال در بین نوشته های پزشکان قدیم و جدید ، کتاب جامعی نیافتم که برای آموختن علم طب ارضاء کننده باشد  » و ادامه میدهد : « بقراط خیلی مختصر می نویسد و بسیاری از اصطلاحاتش روشن نیستند و به تفسیر احتیاج دارند ... جالینوس هم چندین کتاب نوشته است که هر کدام فقط شامل تکه ای از هنر پزشکی می باشد ولی روده درازی می کند و تکراری هستند . حتی یک کتاب هم از این شخص نیافتم که کامل باشد و برای تدریس طب علمی ، متناسب باشد ... » او یکایک کتابها را پیش کشیده و بررسی می کند و یا با نارضایتی به کنار می گذارد ، حتی به اریباسیوس Oribasius و بولس الجانیطیVon Agina Paul  میرسد و می گوید : « ... خوب شرح میدهد ولی بدون اسلوب است و برای محصل مشکل می افتد که بتواند از آن بیاموزد » . بعد می رود سراغ نویسندگان کتابهای جدید : اهرون Ahron  ، سراپیون Serapion، ماسویه ، رازی – درباره کتاب المنصوری نوشته زکریای رازی می گوید ، این کتاب چیزی در علم طب از قلم نینداخته است ولی برای محصل طب زیاد است. به عکس کتاب الحاوی آنچنان کامل است که به طور کلی یک کتاب می تواند باشد . علی بن العباس چنین اظهار نظر می کند : « عصاره تمام کتابهای طب در الحاوی است . اگر محتوی آن اینطور بدون نظم و طرح مسائل و بخشهای کتاب ، اینچنین بدون رابطه با همدیگر و تقریباً بدون اسلوب نمی بود ، آنچنانچه از یک کتاب علمی درسی انتظار می رود ، برای تدریس خوب بود ولی او محتوای کتابش را بر حسب موضوع در فصل ها و بابهای معین ، آنطور که شخص از یک دانشمند با چنین معلومات وسیع پزشکی و استعداد نوشتن و بیان مطالب علمی اش ، انتظار دارد ، تقسیم بندی نکرده است . علی بن العباس تعجب کرده و می گوید  : من گمان می کنم در مورد کتاب اتفاقی افتاده است و آن از دو حال خارج نیست ، یا اینکه نویسنده آن هر آنچه نوشته است چیزی جز یادداشتهایی برای خاطره شخص خود نبوده و آنهم از ترس آنکه مبادا روزی کتابخانه اش در حادثه ای نابود شود . با اینکه به احتمال قوی تر ، این یادداشتها را نوشته است تا اینکه در سرفرصت برای نوشتن کتابی تمیز و مرتب و با تقسیم بندی و تحت اصول و قاعده از آنها استفاده کند ، ولی در اثر مرگ  پیش رسش فرصت این کار را نیافته است ... و بدین ترتیب با دسته کردن نظریات پزشکان مختلف در کنار همدیگر و بدون انتخاب و اظهار نظر در صحت و سقم آنان بسیاری چیزهای اضافه در این  کتاب جمع آوری شده و کتاب را چنان قطور کرده که فقط تعداد کمی افراد ثروتمند ، یک چنین کتاب گرانقیمتی را می توانند خریداری کنند . در مورد خودم باید بگویم که در نظر دارم در کتابم آن چیزهایی را مورد بررسی قرار دهم که برای حفظ سلامتی و برای معالجه بیماری ها ضرورت دارند ... چیزهائیکه یک پزشک کاردان و با وجدان می بایست بداند و به کار برد .

آنچه زکریای رازی در خیال خود آرزو داشت علی بن العباس در نهایت کمال بدان جامه عمل پوشانید . کتابی که به رشته تحریر در آورد شامل پایه های اصیل « الحاوی» و استحکام « المنصوری » است . این کتاب را بسلطان عضدالدوله بانی بیمارستان بزرگ عضدی بغداد ، که خود حامی علوم و موید دانشمندان بود هدیه کرد . کسی که الصوفی برایش کواکب ثابته را شمارش کرده است . بدین مناسبت اسم این کتاب را « الکتاب الملکی » میگذارد و واقعاً کتابی شاهانه است ، که تا امروز هم برای ما ارزشی شگفت آور دارد .

درک مطلقاً علمی ، وضوح هنرمندانه ، دسته بندی مطالب و رابطه آنها با یکدیگر ، در این داره المعارفی که بر حسب سوال و جواب نوشته شده است و مانند راهنما و حبل المتین دانشجویان طب میباشد ، به چشم میخورد . در ترسیمها و جدولهای این کتاب ، نشان داده می شوند که کدامیک از مسائل علم طب از قدیمی ها اخذ شده و کدام جزو معلومات جدید طبی آنزمان می باشند ، و همه اینها با درکی اصیل نوشته شده است . اولین بار است یک چنین کتابی دیده می شود . این کتاب نمونه ای از آشکاری و مجموعه ایست که مورد استفاده محصلین قرار میگیرد . مسلمانان کسانی بودند که به نوشته های تکه پاره و از نظر محتوی اکثراً نامفهوم دانشمندان قدیم یونان ، روشنی و نظم بخشیدند . این قضاوت و به اصطلاح « تشکر » یک نفر از دانشمندان تاریخ پزشکی شناس ، به نام نوی برگر Neuberger  می باشد .  او می نویسد : « به عکس روش منجمد و خشک ( مکانیکی ) رم شرقی که به طور اختصار از نوشته های دیگران تکه هائی جمع میکردند بدون تفاهم و رابطه ، کنار همدیگر گذاشته وکتابی مخلوط و درهم و برهم در می آورند . مسلمانان واقعاً کتابهایی گرد آوردند که در مطلب خود محیط می باشند و تماماً تحت اسلوبی معین است . به طوریکه همه بخش های تخصصی کتاب در زمینه اصلی ، مانند عناصری مختلف هستند که در حقیقت واحد زنده ای را با ربطی طبیعی ، تشکیل می دهند . اینان طرق مختلفی را برای رسیدن به مقاصد علمی دریافته اند و با زبان زنده مادریشان – نه یک زبان مرده محلی – اصطلاحات متقن علمی همگانی اقامه کردند .

با توجه با این ها بود که اروپا در آن زمان ، حق تقدم دانشمندان اسلامی را می شناخته و از ایشان معلومات پزشکی کسب میکرده است . بیش از آنچه از کتابهای گمراه کننده و نا منظم و نا آشکار یونانیان می توانست کسب کند ! چه کتابی برای آموختن بهتر از کتابهای تمریناتی دانشجویان اسلامی بود که به طرز سوال و جواب وسیله کسانی مانند حنین بن اسحاق و ثابت و صدها نفر دیگر نوشته شده بود ؟ چه کتابی بهتر از آثار  ایساغوجی (مدخلی) حنین و یا طرح ابن رضوان ، می تواند محصل را با مبانی مفصل جالینوسی که همچون فیل ما قبل تاریخ ، به صدها تکه شده است آشنا کند ؟

چه چیزی بهتر از جدولهای ابن جزله می توانست نقش حافظه پزشک گردد که در آنها بیماریها را با ترتیب خاصی یادداشت نموده ، همانطور که ستاره ها را در جدول ستاره شناسی رسم می کنند ؟ به این ترتیب پزشک امکان آن را دارد که با یک چشم انداختن در یکی از صفحات آن کتاب ، بیماری ، علت آن ، علائم بیماری ، پیشگویی در مورد بیماری و طرز معالجه ( برای ثروتمندان و افراد فقیر هر کدام جداگانه ) را ملاحظه کند  . و به این ترتیب در این کتاب ، مجموعاً سیصد و پنجاه و دو مرض یادداشت شده است . یا چه چیز مفید تر از جدولهای ابن بطلان ، درباره مفید و مضر بودن تأثیرات آب و هوا ، مواد غذایی ، ذوق (زدگی ) ، غم ( زدگی ) ،حرکت و استراحت ، خواب و بیداری و طرق دفع مضرات ناشی از آنان وجود داشت ؟ ابن بطلان در بغداد طبابت می کرد و در همین زمان نیز ابن رضوان در قاهره مدرسی معتبر در علوم پزشکی و رئیس جامعه پزشکان بود . بین این دو به وسیله مکاتبات تند و تیز و پر حرارت عمیقاً با هم رابطه وجود داشت . در اصل تمایل شدید ابن رضوان با آثار یونانیان قدیم ، مسبب اولیه دعوای کتبی جالب این دو خروس جنگی شده بود . ابن رضوان عقیده ای اظهار کرده است که برای شنونده مسلمان نا گوار بود و آن اینکه تنها با آموختن کتابهای طبی یونانیان قدیم ، می توانند افراد طبیب گردند . با اظهار این نظر ، ابن رضوان می خواست به اصطلاح از فقر دوران جوانی اش غنائی بسازد و آن را به عنوان یک عقیده کلی ارائه دهد . چون او پسر سقائی بود که ضمن تحصیل می بایست برای امرار معاش کار بکند . برای اینکه بتواند کتابهای علمی پزشکی لازم را خریداری کند ، به طالع بینی نیز مبادرت می کرد و تنها از طریق خواندن کتاب و بدون معلم می بایست تحصیل علم کند .

همان اندازه که نظریات این دو پزشک با هم متفاوت بود ، به همان مقدار در استعداد شعری و ذوق به طنزهای تند ، هم نظیر بودند . به خصوص ابن رضوان ستیزه جو ، از این لذت می برد که طرفش را در بغداد ، در هر لحظه نا متناسب اذیت کند و مبتکرانه مطلع نوشته های طنزش را چنین شروع می کند : « نادانی ابن رضوان در مقایسه با ابن بطلان دانش است » ،« ابن بطلان نوشته های خودش را نمی تواند بخواند » ، « رساله ای به پزشکان قاهره درباره اخبار جدید از ابن بطلان » . این رابطه به همین ترتیب شدیداً ادامه داشت .

طرف مقابل هم که به این نحو مورد حمله قرار گرفته بود ، تلافی آن را در شعری هجوم آمیز در مورد دوست مکاتباتی بد ترکیبش ، که وی را مهر آمیزانه « تمساح الشیاطین » می نامد ، در می آورد :

 فلما تبدی للقوابل وجهه                                           نکص علی اعقابهن من الندم

وقلن واخفین الکلام تستراً                                         الالیتنا کنا ترکناه فی الرحم

و همچنین کتابی که از عمل نتیجه گیری شده و برای عمل نیز نوشته شده ، کتابی است به نام توشه راه فقیران که مختصر و قابل فهم ، علت ، علائم و وسیله مداوای متداول ترین بیماریها را که افراد مسافر ممکن است بین راه بدان دچار شوند ، نام برده است . نویسنده پزشک این کتاب ، تجربیات خود را در آن منعکس کرده است . هر سال هنگام تابستان ، موقعیکه کشتی های اعراب بادبان کشیده ، بندر تونس را رها می کردند ،سینه دریا را می شکافتند و به سوی سرزمینهای کفار می راندند ، ابن الجزار هم مطب خصوصی اش را در قیروان، برای مدتی که هوا خیلی گرم بود رها می کرد و به عنوان پزشک ناوگان اعراب ، به سواحل ایتالیا و جنوب فرانسه و یا شمال اسپانیا می رفت و شاید هم یک بار در رودخانه تیبر Tiber  بر خلاف جریان آب تا نزدیکی رم و سنت پطر St. Peter رفته باشد .تجربیاتی که در اینگونه مسافرت ها به دست می آید به اضافه دیگر تجربیات ، برای مسافرتهای زیارتی عیسویان نیز مفید واقع می شدند . بنابراین کتاب مفید این پزشک در همان اوایل ، نه تنها به زبانهای لاتین و عبری ترجمه شد ، بلکه به زبان یونانی هم ترجمه شد که بعد ها سبب خیال پردازی هایی شده و گفتند که این توشه عربی مسلماً چیز دیگری نمی تواند باشد مگر ترجمه ای از آن « اصل » که به زبان یونانی موجود است .  با وجود این ، تهیه واقعاً محیط ترین و کامل ترین کتاب طب ، همچنان مد نظر بود . تا کتابی تهیه شود که در آن ، مجموع علوم پزشکی تمام ملتها ، در همه زمانها ، مورد بررسی قرار گرفته و با ترتیبی منطقی مانند اعضاء یک واحد به هم دیگر ربط داده شوند .

علی بن العباس با « کتاب الملکی  » بزرگترین هدایا را تا آن زمان به جهان پزشکی کرده است . یونان قدیم هرگز نظیر آن را هم به وجود نیاورد . اکنون به مقلدی که به تبعیت از آن کتاب ، چیری شبیه آن ارائه دهد احتیاجی نیست . حال در اروپا شخصی به نام ابوالقاسم (936-1013 میلادی )یکی از جراحان معروف اسلامی در دربارالحاکم ثانی (حاکم معروف اسانیا در شهر قرطبه )کتابی مفصل می نویسد و اضافه بر معلومات زمان ، تجربیات خود را نیز در آن به کار می برد و نام این کتاب « التصریف » Allg.Richtlinine der Heiwissenschaft  می باشد . بخش سوم این کتاب بعد ها پایه جراحی سراسر اروپا می گردد و به عنوان بخش مستقل که بر اساس علم تشریح Anatomic بنا گردیده ، بر علیه تمام تحریم ها و تحقیرات خرافاتی مسیحیان اروپایی ، قد علم کرده و جای خود را در میان بخش های دیگر طب باز می کند . همچنین ابن زهر ( 1091 – 1162 میلادی ) در ایالت اندلس که خود از خانواده ای پزشک ساکن اشبیلیه بود و شجره نامه خود را تا موطن اصلی عربی اش ارائه می دهد ، مشهورترین آثارش را به نام           « التیسیر » می نویسد . یک کتاب دستی پزشکی که در آن اکثر مهمترین دانشمندان علم تشریح را معرفی می کند و داستانهای جالبی از بیماری بیماران پزشکان معروفی که در بیمارستانها کار می کردند ، تعریف می کند . در بین پزشکان اسلامی ، ابن زهر نیز می تواند مانند زکریای رازی ، از نظر دقت در تفکیک علم طب از فلسفه و ایدئولوژی و داشتن روش نگاه و فکر کردن ، بدون پیشداوری و وابستگی که در نتیجه شناخت صحیح بیماری و نتیجه گیری علمی را سبب شود ، به بقراط نزدیک تر است  .

ابن زهر این اثر معروفش را به شاگرد هنوز معروف ترش ابن رشد (1126-1198میلادی)هدیه کرد ، که او هم این تمجید استاد را نیز متقابلاً با هدیه کتابی به او به نام « کلیات فی طب » که دارای تقسیم بندی بسیار دقیق و با اسلوب پزشکی نوشته بود ، جوابگو شد . ولی تمام این آثار عالی پزشکان و حتی « کتاب الملکی » و همچنین بزرگترین آثار یونان و دانشمندان اسکندریه ، در مقابل کتاب « قانون » ابن سینا (990-1048 میلادی ) بی رنگ و رو می شوند . ابن سینا طب تئوری و علمی را با تمام بخش های مخصوصش به نظام و اسلوب در آورده است . انسان تعجب می کند که با چه استعداد نخبه ای این اثر هنری عظیم را تقسیم بندی کرده و چنان سرسخت و نجیبانه و با چنان هماهنگی و سبکی درخشنده ، به تحریر آن پرداخته است .  زودهفsudhoff  در مورد این کتاب می نویسد : یک مجموعه هنری یک پارچه ، که به تنهایی قدبرافراشته و در تمام طول تاریخ طب ، در بین همه آثار پزشکی ، همچنان پایدار مانده است .

بخشی که شامل ملاحظات و تحقیقات علمی خود ابن سینا بوده ، و می خواسته است به همین کتاب قانون ضمیمه کند ، پیش از اینکه خطاطها آن را تکثیر کنند ، مفقود می شوند . ولی تنها همان استادی در تنظیم ، درخشندگی طرز ارائه موضوع و سبک بیان مطلب ، انظار نسل های بعد را چنان خیره کرده بود که دیگر کسی قادر نبود به خاطر کارهای تحقیقاتی و ملاحظات علمی دیگرش ، برای وی هنوز ارزش عالی تری قائل شود .

دانشمندان نسل های بعد او را در سرتاسر جهان ، به چشم قهرمانان داستان های یونان قدیم می نگریستند . جالینوس را به خاطر آورده ، ابن سینا را به عنوان تکمیل کننده مکتب جالینوسی تجلیل می کردند . این تمجید به طور کلی به جا بود . ابن سینا از لحاظ اسلوب ، دسته بندی ، وضوح ، نظم و مجموعیت ، به مقیاس زیادی بر فراز جالینوس « این کیسه کم عمق » قرار داشت . کیسه کم عمق لقبی است که ویلا مویتس – ملندرف Wilamowitz-Moelendorff به جالینوس ( موقعیکه به قول خودش « مأیوس و نا امید ، درباره نوشته های وحشتناک ، روده دراز ، مفصل و کسل کننده و ضمناً خشک و از نظر محتوی ناصحیح و چرندهای بی پایانش درباره چهار عنصر اصلی و نظایر آن » بود ) داد . ابن سینا موفق شد بر شهرت جالینوس و به طور کلی یونان قدیم ، برای زمانی طولانی سایه بیفکند . این دومین دانشمند اسلامی است که در کنار زکریای رازی ، از دیوار سالن دانشگاه طب پاریس به پایین نگاه می کند .                                                                       

 این ابن سینا است که بزرگترین معلم پزشکی برای اروپاییان در طول مدت هفتصد سال می باشد .

 

 

ابن ابی اصیبعه (1202-1270 میلادی) پزشک و نویسنده تاریخ طب اسلامی ، پسر یک چشم پزشک و برادرزاده مدیر بخش چشم پزشکی بیمارستانی در دمشق ، نام و شرح زندگی سیصد و نود و نه پزشک اسلامی را نوشته است و برای ما باقی گذاشته است . ولی چرا اسم بزرگترین شخصیت جهان طب را از این میان دزدیده و از ما مخفی نگهداشته است ؟ این سری است که فقط خود او میداند و این به خصوص جالب توجه است که ابن النفیس همزمان و همشهری این ابی اصیبعه بوده و اضافه بر این در مدرسه عالی طب ، همدرسی بوده اند و بعدها هم در یک بیمارستان با همدیگر کار میکردند . هر دو در دمشق به دنیا آمده و بزرگ شده بودند . موقعیکه این النفیس به دنیا آمد (1210 میلادی) اصیبعه هفت ساله بود . هر دو طب تحصیل کردند . معلم هر دوشان ابن الخوار رئیس بیمارستان نوری بود . او به خاطر دروس پر ارزش طبی اش که همیشه تعداد زیادی شاگرد پای منبرش جمع میشدند و دروس عملی اش که در کنار بستر بیماران در بیمارستان میداد ، معروف بود . همچنین معروف بود به مناسبت ثروت زیادش و اینکه چون فرزند نداشت ، خانه بزرگش را برای تأسیس مدرسه عالی طب ، و کلینیک خصوصی وقف کرد و برای آن از درآمد دهاتش ، و دارائی های دیگرش ، مقرری تعیین کرد . اصیبعه و ابن نفیس پیش الدخوار با نوشته های رازی و ابن سینا و البته جالینوس که پیش او خیلی اهمیت داشت آشنا شدند . اصیبعه به تمسخر درباره معلمش میگوید که « همینکه چیزی از نظریات جالینوس میشدند ، فریاد برمی آورد که طب یعنی این ! »

به همین زودی ما این دو پزشک جوان را ، در قاهره در بیمارستان نصیری ، دوباره ملاقات خواهیم کرد : بیمارستانی که سلطان صلاح الدین آنرا پایه گذاری کرده است . ولی طولی نمیکشد که اصیبعه دیگ آبگوشت مصری را رها کرده و عازم سوریه میشود و در حوالی کویر ، به خدمت یکی از امرا در می آید. و به مصداق ، از دل برود هر آنچه از دیده برفت ، همکار جوانتر و موفقترش را ، بدین ترتیب از چشم دور داشته و در خاطره فراموش می کند . ابن النفیس رئیس پزشکی بیمارستان نصیری می شود و سالها بر آن سمت باقی میماند . دهها سال به عنوان « رئیس پزشکان » به خدمت ادامه می دهد . و در قاهره طب جالینوس و طب ابن سینا درس میدهد .« بدون اینکه احتیاج به مطالعه  قبلی داشته باشد . به شکل « بیان آزاد » .

کسانیکه او را هنگام نوشتن رسالت طبی دیده بودند ، تعریف میکنند که او بدون زحمت تفکراتش را مینوشت « همانطور که رودخانه از دامنه کوه پایین میریزد ، و بدون اینکه احتیاج به مراجعه به کتابی داشته باشد . دیده شده بود که ابن النفیس در یکی از حمام های قاهره ( قاهره آن زمان یکهزار و دویست حمام داشت) مشغول شستن بدن با صابون زیتون بود ، که یک باره بر می خیزد و به سربینه حمام میرود . در آنجا کاغذ و قلم و جوهر میگیرد و شروع میکند به نوشتن رساله ای درباره نبض . وقتی نوشتنش تمام میشود به حمام باز می گردد و به شستن بدن ادامه میدهد. او بلند قامت و ترکه ئی بود و سری کشیده و خوشفرم و متفکرانه داشت . ضمن شغل پزشکی به نوشتن و تعلیم علم فقه (حقوق) نحو (دستور زبان) ، منطق و فلسفه اشتغال داشت . اضافه بر این در دانشگاه مسروریه فقه و علم حدیث درس میداد . این دانشمند چند جانبه در علم فقه نیز معروفیت داشت .

این مرد که محصلین جوان مصری را با نوشته های استادان معروف علم طب آشنا میکرده است و آثار جالینوس و ابن سینا را تقریباً در حافظه داشت و بر آنها مسلط بود ، شخصی بود با افکاری مستقل که هرگز خودش را بدون قید و شرط و انتقاد ، در اختیار دانشمندان معروف و نامدار ، که مورد تعجب جهانیان بودند قرار نمیداد . بعکس ، الدخوار و بسیاری از همکارانش « به بیانات جالینوس چندان اهمیت نمی داد و به ناتوانی و حرافی اش انتقاد میکرد ، و معتقد بود که در پس آن بیانات پر شاخ و برگ ، چیزی نهفته ندارد. » نظریات کهنه و جملات علمی شایع را ، بدون بررسی به شاگردانش یاد نمی داد ، گرچه هر قدر هم صاحبان آن نظریات و جملات ، مسن و مورد احترام می بوده اند .  با همان جرأت که هاروی با گستاخیهای علمی ولی قابل احترام دانشمندان یونان قدیم قطع رابطه میکند ، و برای تحقیقات علمی آزادانه ، می گذارد فتح باب کنند ، این دانشمند اسلامی چهار قرن پیش از او نیز ، با همان تصمیم به قضاوتهای مستقل علمی پرداخته بود .

ابن النفیس میگوید : برای اینکه عمل هر یک از اعضای بدن را معرفی کنیم ، پشتیبانی ما فقط نگاه دقیق و بررسی و تجزیه و تحلیل صادقانه در مورد آن عضو است . بدون ملاحظه اینکه آیا با آموزشهای پیشینیان مطابقت داشته باشد یا نه ؟ ابن النفیس با بهترین روش بقراطی و همان طور که رازی قبل از او سرمشق وار زندگی کرده بود ، و هاروی چهار قرن بعد هم نمی توانست نمونه جدی تر آن باشد ، برای حل مسائل علمی اش مستقیماً به طبیعت مراجعه میکرد . ابن النفیس خواستار علم تشریح مطابقتی میشود . او میگوید حیوانات انواع و اقسام مختلف اند ، ولی باید بتوانیم آنها را با هم مقایسه کنیم و اختلاف آنها را هنگام مقایسه با همدیگر ، در نظر داشته باشیم .

 

 

در حالیکه دویست سال بعد قیصر ماکسیمیلیان اول ، مکرراً حکم صادر می کند که مرض مسری آبله مجازات خداوندی است و می گفت : بدینوسیله ما به شدت مجازات خدا پی می بریم و هر کس که مخالف این عقیده بود او را دشمن خود میدانست . آری حتی آنچه در اروپا در اواخر قرن هیجدهم شروع شد ، یعنی کوبیدن آبله ، برای مصونیت یافتن از آن ، حتی پیش از اسلام به وسیله اعراب کشف شده بود . زیر بنای فکری این کشف  و همچنین روش علمی اش نیز درست مانند آبله کوبی مدرن بوده است : بوسیله باکتری های تضعیف شده ، بیماری تصنعی را سبب شده ، تا بدینوسیله مصونیت به وجود آید . اعراب به عکس چینی ها ، که گلوله پنبه را در فساد آبله خیس کرده و در سوراخ بینی بچه هایشان فرو میکردند ، خراشی به پوست کف دست وارد میکردند و از اقوام یا همسایه ها ، پوسته آبله ، از نوع آبله های خفیف و ملایم تهیه می کردند و آنرا داخل آن محل خراش داده شده قرار می دادند و آن محل را مالش می دادند .

در نیمه اول قرن نهم میلادی بود که ، ابن ماسویه شرح مفصل و تغییرات جذام را ارائه میدهد ، آنهم نه از دید مجازات خدا و یا عفو آسمانی ، بلکه به عنوان یک مرض مسری . پزشکان زیادی نیز به این بیماری پرداخته اند ، منجمله ابن الجزار از قیروان ، که درباره علت این مرض و چگونگی معالجه آن نوشته است . باید دید که در تمدن اسلامی چگونه بیماران مبتلا به جذام را در بیمارستانهایی که تحت نظر پزشکان اداره می شدند حفاظت و مانند انسان و بیمار با آنان رفتار می گردد ، نه مثل حیوان درنده یا بی پناهان بی آرامی که از جامعه طرد شده (Ausgesetzt)  و باید دائم زیر بار قوانین و محکومیت کلیسایی به سر برند . در تمدن اروپا طرد افراد از جامعه بشریت ، یکی از هنرهای کلیسا بود و نظاره کردن این مطرودین مبتلا به جرب هم جزو وظائف کلیسا و هم دولت بود . تحت این سرپرستی روحانیون بود که بیمار بدبخت مبتلا به خوره می باید خود را جسدی زنده احساس کند . در فرانسه روحانیون کلیسا ، پیش از اینکه عضویت جزامی ها را از کلیسا قطعاً لغو و وجود آنها را در جامعه انسانی رسماً محو کنند ، شهادتین اش را به او تلقین کرده و آن بدبخت را به حیاط کلیسا فرستاده ، در داخل یک قبر ، که قبلاً آماده شده بود روانه کرده ، وسیله یک روحانی ( پاستور ) سه بیل روی او میریختند . با این ترتیب طرد او رسمیت یافته و او را به جزامخانه هایی که خارج از حیطه تمدن انسانی بود ، رها میکردند .

به شهادت گایلر اهل کایزرزلاوتن Geyler von Keiserlauten ( در آلمان ) حتی در قرن شانزدهم نیز سرنوشت جزامیها غالباً در دست کلیسا بود . او می نویسد : هنوز که هنوزه در خیلی از جاها و در قلمرو کشیشها ، رسم بر این است که قضاوت و تصمیم در این موارد بیماری ، به عهده کشیشهای کلیسا است . در حالیکه حتی با حمله امراض مسری مرگباری ، مانند طاعون ، با آن خطر شدید و وحشتناکش در قرن چهاردهم و با آن کشتار بی نظیرش که قاهره را فرا گرفت ، برای حوزه تمدن اسلامی که با چگونگی سرایت امراض مسری آشنایی داشتند ، نه شکل متافیزیکی و غیر طبیعی به خود گرفت و نه آنرا معلول سحر و جادو دانستند . در حالیکه در اروپا ، مرز بین قضاوت صحیح و خرافات ، شکلی غم انگیز داشت .  این مرز گویی همان مرز بین مسلمانان مترقی و مسیحیون عقب نگاه داشته شده بود .

در سال 1348 میلادی ، پروفسور دانشگاه مون پیله Montpellier (در فرانسه) ، موقعیکه طاعون به وحشتناکترین شکلش شیوع یافته بود « چشم » بیمار طاعونی را مسئول سرایت بیماری دانسته ، و به پزشکان توصیه می کند که ابتدا از بیمار بخواهند پلک چشمانش را بر هم بگذارد یا اینکه یک تکه پارچه روی چشمانش بیندازند ، آنگاه می توانند بدون ترس دست به بدن او بزنند و معاینه اش کنند . در سوئیس و در جنوب فرانسه ، مردم ، کلیمی ها را مسئول شیوع طاعون دانسته و صدها کلیمی را سوزاندند و این عمل خشونت بار که خودش بدتر از طاعون بود ، به تمام نقاط روی زمین سرایت کرد . در شهرهای ناربون Narbonne ( در فرانسه ) و کارکاسن Carcassone ( در فرانسه ) خشم ملت یقه انگلیسی را که با آنان دشمنی سیاسی داشتند گرفت و آنان را داخل خانه هاشان تکه تکه کردند و سوزاندند .

در مورد علت طاعون بین اروپاییان نظریات مختلفی وجود داشت : دود متعفن آسمانی و بخار مسموم شهابهایی که به کره زمین پرتاب می شوند و یا به عقیده کونرات از شهر مگن برگ Kunrat von   Megenberg  بخارهایی که هنگام تکان خوردن زمین از رگهای زمین بیرون می جهند ، انسانها را دچار طاعون می کند . پزشک بلژیکی به نام سیمون دو کورینو (Simon de Corino)  ستارگان را مسئول شیوع طاعون می دانست و معتقد بود گناه به گردن مشتری ، زحل و مریخ است که در 20 مارس 1345 میلادی ، در وسط روز ساعت 1 بعد از ظهر در درجه 14 دلو در یک مدار قرار گرفته و کسانیکه بی نهایت تحت تأثیر دشمن ترین ستارگان ، یعنی زحل قرار دارند ، پیش تر از دیگران به چنگال ملک الموت دچار می شوند . بوکاچیو Boccaccio نظریه عمومی آن زمان را در مورد شیوع طاعون ، چنین جمع بندی کرده است : « تحت تأثیر جرمهای سماوی یا نا عدالتیهای خودمان ، خشم عدالت خداوند به شکل بلای طاعون بر گناهکاران نازل شد . » همین شخص ادامه میدهد که چون ، « نه علوم و نه پشیمانی و بازگشت ، قادرند که بلای نازل شده را سدی باشند  .... ، به همین جهت نه یک بار ، بلکه چندین بار منظماً دسته دسته به استغاثه رفته و در مقابل خداوند طلب عفو کردند . » بدیهی است که با اجتماع کردن ، شـیوع بیماری نیز تشـدید می یافته است .

در این موقع یک دانشمند اسلامی ، متوجه بشـریت وحشـت زده را از آسـمان دوباره به زمین برگرداند و با آن دستورات لازم اولیه را داد : در سال 1348 میلادی که وحشتناکتر از همه سالهای طاعونی دیگر بود ، ابن الخطیب (1313-1374 میلادی ) پزشک و سیاستمدار اندلسی و وزیر سلطان در شهر غرناطه ،  واگیر کردن و چگونگی آنرا واضح و منطقی در رساله ای ارائه داده و لمس کردن بدن بیمار ، یا چیزهایی که با بیمار در رابطه بوده است را علت سرایت می داند ، و می نویسد : مسری بودن این بیماری اثبات شده است . به وسیله تجربه ، آزمایش علمی ، بوسیله حواس مدرکه و تشریح جسد و شامل شواهدی است : این مدارک دلیل غیر قابل تردیدی را ارائه می دهند . محققی که در ملاحظاتش متوجه شد ، می بینید که چگونه کسانیکه با بیماران طاعونی در تماس بوده اند ، خود بدان بیماری مبتلا شده اند و در مقابل کسانیکه  با آنان در تماس نبوده اند در امان می مانند . اضافه بر این چگونه سرایت این مرض در یک خانه یا آسایشگاه ، به وسیله یک قطعه لباس بیمار ، یا ظرف او امکان پذیر است . طوریکه حتی یک گوشواره بیمار مبتلا به طاعون  سبب مرگ کسی خواهد شد که آنرا به گوش خود آویزان کند و بدان وسیله تمام خانواده را بدان مرض مبتلا کند . اضافه بر این هرگاه در یک شهر ، در یک خانه طاعون ظهور کند ، بین آنان که با او سر و کار دارند این مرض شعله ور می شود ، بوسیله همسایه ها و همه کسانیکه به خانه بیمار رفت و آمد دارند ، طوریکه این سرایت هر چه بیشتر زیاد می شود ..... اضافه بر این ثابت شده است که این مرض ، بوسیله مسافرینی که از کشورهای مبتلا به طاعون می آیند ، به بندرها آورده می شود و نیز به وسیله کسانی که خودشان در مقال طاعون مصونیت دارند . این دانش در مورد مسری بودن امراض اجتماعی ، نیز یکی از پیشرفتهای آشکار دانشمندان اسلامی است که پا را فراتر از طب یونان قدیم گذارده بودند و بدان وسیله خدمت بی نهایت پر ارزشی به بشریت کردند . تقریباً در همین زمان وزارت او در غرناطه ، طبیب دیگری از حوزه تمدن اسلامی به نام ابن خاتمه در شهر الماریا ( در اسپانیا ) می نویسد : نتیجه تجربیات سالیان دراز من نشان می دهد که وقتی شخص در تماس با بیمار طاعونی قرار بگیرد ، فوری دچار همان بیماری و عوارض آن می شود . طوریکه اگر اولین بیمار خون قی کند دومی هم چنان خواهد کرد ... اگر اولی زخمی داشته باشد ، دومی هم نظری آنرا خواهد گرفت . و بیمار دومی نیز به همین ترتیب این مرض را به دیگری سرایت خواهد داد .

آن وقت یک باره حدود چهل سال بعد ، که خطر جدید ظهور می کند ، اروپایی ها هم از آن با اطلاع اند . درست است که قبلاً هم از بیماران طاعونی فرار می کردند و با آنان تماس نمی گرفتند ، ولی به علت نامعلوم و ترس مبتنی بر عقاید خرافاتی و علل آسمانی بود . اضافه بر این اروپاییان امیدوار بودند که خودشان به وسیله جادو و طلسم ، همچنین به وسیله بوهای مختلف و دود – که بخار سمی زمین و میاسمن Miasmen را ، که یونانیان بدان معتقد بودند ، فراری می دهد – از دست طاعون خلاص کند . حال پس از دومین شیوع بیماری واگیری این قرن ، از سال 1382 میلادی پرفسور دانشگاه مون پیله به نام شالن دو ویناریو Chalin de vinario که در دروازه جنوب غرب اروپا ، جاییکه سیل تمدن اسلامی به اروپای میانه از طریق اندلس جاری بود ، اقامت داشت ، در کتابش درباره طاعون می نویسد که او فقط یک گناهکار می شناسد که سبب شیوع بیماری می شود : « بیماری از هیچ علل دیگری و از هیچ جای دیگری نازل نمی شود مگر از طریق سرایت . » در این موقع است که دولت هم ضرورتاً دخالت کرد و تصمیمات موثری برای جلوگیری از سرایت بیماری گرفته شد و در این کار شهرهای ایتالیا و  ونیز پیشقدم شدند .

اینها در اثر مسافرتهای مستقیم به آسیا تجربیاتی حاصل نمودند و پزشکان کشورهای اسلامی را در درمانگاههایی که به تقلید از کشورهای اسلامی ساخته بودند به کار گماشتند . ولی آن وزیر اندلوسی ، یعنی ابا عبداله معروف به ابن الخطیب ، که کتابی نیز درباره جنین شناسی از خود به جای گذاشته است ، معمای مصونیت را نیز حل می کند ، که چرا بعضی از افراد با وجود تماس با بیماران مسری ، خود بدان بیماری دچار نمی شوند . بدین تریتب که : طاعون بر حسب « شرایط و استعداد جسمی افراد » بین مردم ظهور می کند و آن یا بغتتاً است و یا به آرامی همچنین در مورد بعضی افراد ، با شدت زیادتری و در مورد افرادی که بدان خو کرده اند . به طور خفیف و یا اصلاً بی اثر می ماند . این مستعد بودن افراد است که تعیین کننده است که آیا با وجود تماس با امراض مسری ، از آن خلاصی یابند و زنده بمانند یا نه ، نه دعا خواندن و تاثیرات کرات آسمانی . آری « از این مسلمانها یعنی چزهایی بدرد خور می توان آموخت » .

یک جراح اندلسی به نام ابوالقاسم متولد 1013 میلادی ، با شرح امراض خون که کرراً در خانواده ئی ملاحظه کرده بود ، در پیشرفت طب کمک کرد .همین پزشک به بررسی رماتیسم مفاصل و سل ستون فقرات پرداخته بودند ، بعنی هفتصد سال پیش تر از پرسیفال پت انگلیسی Percival Pot (1713-1788 میلادی ) که بالاخره هم این مرض اخیر به نام بیماری پتMalum Pottii  نامیده شد . ابوالقاسم نه تنها تغییرات فراوانی در جراحیهای عمومی داد بلکه در مورد سوزاندن زخمها ، خورد کردن سنگ مثانه در داخل مثانه ، شکافتن جسد انسان و حیوان برای کشف و شناخت علمی ، پیشرفتهایی را سبب شد . او با روشها و وسائل طبی جدید به پیشبرد مداوای امراض زنانه ، که در بین یونانیان واقعاً عقب مانده بود ، کمک کرد . او کمکها و جراحیهای زایمانی را برای حالات مختلف زایشهای غیر طبیعی ، که ابتدا دست یا زانو یا پاهای نوزاد از شکم مادر خارج  میشوند ، همچنین در حالاتیکه نوزاد از سر خارج شده و یا از پهلوی چپ یا راست یا اینکه طاق باز ( که این حالت را اولین بار او شرح می دهد ) بیرون می آید ، کشف کرد .

او اولین کسی است که حالت وضع حملی که ابتدا ما تحت نوزاد از شکم مادر خارج می شود را متناسب و سلامت دانسته و حتی پیشنهاد می کند . چیزیکه زرانوس Soranus و پیشینیانش وضع حملی غیر ممکن دانسته و به هر شکل می خواستند از این نوع وضع حمل جلوگیری کنند . همچنین از اوست ، آنچه امروزه به نام پزشک آلمانی والشر Walcher (1856-1935 میلادی) اهل شهرشتوتگارت نامیده میشود ، یعنی روش زایمانی والشر Walcher  که زائو را در بعضی موارد برای کمک به وضع حمل آویزان میکنند . او طریقه جراحی فرج ( برای زایمان ) Veginale Steinoperation را یاد میدهد ، آئینه ای اختراع می کند که به وسیله آن اعضای تناسلی زن را می توان از داخل دید و دستگاهی که به وسیله آن فرج را باز می کنند که بعد ها یکی از وسایل بسیار ضروری مامائی می شود. او طریقه معالجه نقصهای ساختمان دهان و فک را یاد می دهد . او برای بیرون آوردن پلیپ چنگک به کار می برد و برای جراحی نای ، برش عمودی میداد و نوکر خودش را به همین طریق با موفقیت جراحی کرد .

و آنچه معروفیت جراح فرانسوی ، آمبرواز پار Amberoise Pare به دان استوار است ، که می گویند در سال 1552 برای اولین بار به بستن بزرگ رگهای خونی مبادرت کرده است ، ششصد سال قبل از این ، همان ابوالقاسم این را تعلیم می داده و بدانوسیله قطع دست و پا ، علمی تر انجام میگرفته است . ابوالقاسم به محصلینی که جراحی می آموختند ، سه نوع دوختن ، اومشاونگن نات umschlungene ، کورشنرنات Kurschnernaht و اخترنات Achternaht را برای دوختن شکم یاد می داد . او یک نوع دوخت دیگری هم که دو سوزن را به یک نخ می کنند و همچنین دوختن با نخی که از روده گربه می سازند Catgut برای دوختن محل جراحی و به طور کلی جراحی آن بخش از بدن که زیر ناف قرار دارد ، توصیه می کند که لگن خاصره و پاها را قدری بالاتر از سینه قرار دهند . این نوع قرار دادن در بین جراحان اروپا به نام شخص ترندلن برج Trendelenburgschen  معروفیت دارد ، چیزیکه مغرب زمین بدون واسطه از کاشف اسلامی اش آموخته و با علاقه مورد استفاده قرار داده و بالاخره در اوائل قرن بیستم نامی هم به آن داده است ، نام جراح بزرگوار آلمانی فرید ریش ترندلن برج( 1844-1924 میلادی ) ولی کسی به آن دانشمند اسلامی که استحقاق این نام را داشت نیندیشید ! همچنین از ابداعات ابوالقاسم است که محل شکسته گی که زخم نیز شده بود را پس از گچ گرفتن ، پنجره ای در میان محل گچ گرفتگی برای زخم درست میکرد و با چیزی نرم ( پنبه یا پارچه ) آن محل را با دقت میپوشانید .

 از ابوالقاسم مقدار زیادی نقشه وسایل جراحی لازمی به جای ماند ،  که به دست تقریباً خالی جراحان چشم ، دندان پزشکها و شکسته بندهای اروپایی افتاد که واقعاً بدانها نیازمند بودند . قابل ملاحظه ترین مورد پیشرفت پزشکان اسلامی نسبت به یونانیان ، چشم پزشکی بود به این بخش طب توجه به خصوصی داشتند و آن خوشبختانه با تایید کشفیات فیزیک دانان پیشقدم اسلامی درباره نور و عدسی ، به آنجا رسید که تقریباً اختراع عربی شناخته می شود . اصلاً اولین کتاب درباره چشم پزشکی را حنین بن اسحاق نوشت . این کتاب به همراهی اثر مهم علی بن عیسی و عمار الموصلی ، ماًخذ اصلی و پایه چشم پزشکی اروپا شدند و تا آخر قرن هیجدهم همچنان استحکام خود را حفظ کردند . حتی در همین زمان اخیر هم آن سرزمین چشم پزشکی ، داروی مجربش را به شکل قطره ، که از گیاهی مصری به دست آورده ، بر علیه تیره بودن عدسی چشم و سر درد ( بعضی سر دردها معلول ناسلامتی چشم اند – مترجم ) ارائه داده است .

دانشمندان اسلامی در قسمت شکسته بندی orthopadie نیز کارهای عالی انجام داده اند . برای جا انداختن کتف ، روشی تعبیه کرده اند که امروزه نیز به نام روش عربی معروفیت دارد . اضافه بر معالجاتی که در عهد عتیق وسیله آب داغ و آب سرد انجام می شد ، ابن سینا روش حمام گرفتن متناوب سرد و گرم را در علم طب وارد کرد . او همچنین دستگاه تنقیه و کیسه آب سرد را اختراع کرد . به کار بردن نخهایی که از جنس مو ساخته شده بودند ، در جراحیهای قرون وسطی ، نیز به زکریای رازی منسوب است . روش دانشمندان اسلامی در تسکین درد ، روشی اصیل و واقعاً مفید بود . این هم نه به آن شکل هندی ، یونانی و یا رومی که آشامیدنیهای سکر آور به طور کلی برای تسکین هر دردی به کار میرفت ، بلکه مشخصاً هنگام آمادگی برای عمل جراحی – یعنی بیهوشی معمولی ، از  این وسیله استفاده می شد . این کشف هم دوباره به حساب یک طبیب اروپایی گذاشته شد و بعداً نیز به حساب مکتب اسکندریه ، چیزی که در حقیقت از دانشمندان اسلامی آموخته بودند و آن اینکه تکه های کوچک اسفنج را در عصاره ای از حشیش ، بسلی wicken و بنگBilsenkraus  آغشته کرده و آنرا در آفتاب خشکانیده و هنگام مصرف ، آن تکه اسفنج را دوباره مرطوب کرده و در داخل بینی بیمار فرو می برند و به این ترتیب مخاط بینی ، آن مواد را جذب کرده و بیمار به خواب عمیق بیهوشی فرو میرفت . به طور کلی درد غیر قابل تحمل جراحی و یا قطع اعضاء و جوارح بدن را احساس نمی کرد .

این روش بیهوشی کامل ، از راههای مختلف به اروپا آمد . ولی این روش مخیر و مفید ، فقط یک دوران کوتاهی در اروپا مورد استفاده قرار گرفت و در سال 1844 میلادی که دوباره روش بیهوش کردن از راه تنفس کشف شد ، دیگر آن روش دانشمندان اسلامی فراموش شد . یکی دیگر از کشفیات دانشمندان اسلامی نیز به همین سرنوشت شوم دچار شد و آن عمل جراحی و مداوای محل بریدگی است . روش جلوگیری از چرک کردن محل بریدگی ، که همچنین بوسیله تمدن اسلامی به شمال ایتالیا وارد شد ، یک مدت کوتاه ولی بسیار موفقیت آمیز معمول شد و بعد برای مدت ششصد سال به فراموشی سپرده شد . گویی نمایشی بود که هنر پیشگان مهمان اجرا کردند و رفتند . افکار اروپاییان همچنان بر پایه تئوری نحس یونانی ای چهار عنصر ، و نتایج غلط ناشی از آن بنا شده بود . بنابراین چرک کردن محل زخم را چیزی طبیعی دانسته و حتی خواستار آن بودند ، به این امید که بدان وسیله کثافات خون به شکل چرک بیرون راه می یابد . که حتی پزشک نه تنها از چرک کردن محل زخم حمایت می کرد ، بلکه باید به وجود آوردن چرک را ممکن می ساخت .

پزشکان بیش از هزار سال ، بقراط عظیم الشان را در این مورد کور کورانه پیروی کردند . ولی ابن سینا نظریه کاملاً عکس آن را ارائه داد . یعنی معالجه محل جراحی شده و زخم شده ، به طوری که چرک نکند . پیروزی ابن سینا در این مورد در حد معجزه بود . زخمهایی که قبلاً هفته ها و ماهها  تحت سوزش درد چرک کردگی ، طول می کشید ، تا اینکه زخم بر حسب خوش شانسی سر به هم بیاورد – با روش جدید ، هر زخمی تقریباً یک شبه جوش می خورد . ابن سینا نه تنها چرک کردن محل زخم را تشویق و تأیید نمی کرد و از به کار بردن بیهوده وسائل فیزیکی یا مواد شیمیایی محرک چرک ، خودداری می کرد ، بلکه با کمپرس کردن گرم به وسیله شراب قرمز کهنه و قوی ، از چرک کردن زخم پیشگیری می کرد . چیزیکه تأثیر قوی ضدعفونی بودنش را یک پروفسور فرانسوی به نام ماسکولیه Masquelier  از شهر بردو ، در سال 1959 مجدداً کشف کرد و اثر آن را معادل پنی سیلین دانست . یک چنین طرز فکر و روش با سنت قدیمی حوزه تمدن اسلامی مطابقت دارد و همچنین استعداد معروف آنان در مورد مداوای جراحتها که واقعاً هیچ کس اختراعی و اصیل بودنش را منکر نخواهد بود . برای معالجات جراحتهای میکروبی و چرکی شده حتی اعراب قبل از اسلام داروئی کشف شد و آن پیشقدم طب پر سر و صدای امروزه بود ، یعنی آنتی بیوتیک . از چرم پالان و یراق الاغ و گاومیش که برای آبکشی داشتند ، ماده کفک ( پنی سیلین )Aspergillus   به دست می آورند . و این ماده کفک را به صورت مرهم در آورده ، به محل زخم چرکی شده می مالیدند . برای معالجه زخم گلو ، کفک سبز رنگ نان کفک زده را ، در گلوی بیمار فوت می کردند ، چیزی که هنوز هم بین اعراب بدوی معمول است . در پنجاه سال قبل ممکن بود یک چنین روش معالجه سبب اشمئزاز ما گردد ولی امروزه تعجب ما را از شناخت آنان از ماده آنتی بیوتیک و آشنایی آنان با تأثیر بعضی مواد زنده ای که بر علیه چرک عمل می کنند بر می انگیزد . این دانش « آنتی بیوتیکی » قله معرفت طبی اعراب را تا زمانیکه قله رفیع تری از پس آن سر بر نکشیده است ، به رخ ما می کشد .

همچنین طرز مداوای بیماران روحی ، کاملاً مدرن به نظر می رسد . مرض مانیا Manie  و بعضی دیگر اختلالات روحی را به وسیله تریاک مداوا می کردند . همانطور که اخیراً پزشکان اروپایی نیز می کنند . اضافه بر این صورتجلسه های طبی معالجات بیماری های روحی که از آن زمان به جای مانده است ، نشان می دهند ، که با روش جدید ما کاملاً مطابقت دارد و آن اینکه پزشک معالج سعی می کرده است خودش را به جای بیمار بگذارد ، او را و جهان فکری رنجورش را احساس و درک کند ، تا بتواند در صورت امکان کمکهای درمانی روانشناسی و طبی به او بدهد . روانشناسی پزشکی در نزد دانشمندان اسلامی ، حتی در موارد بیماری جسمی ، نقش مهمی بازی میکرده است . نوشته هایی که معالجات روانی ، موضوع آنان هستند ، خود بخشی را تشکیل می دهند . فیزیک دانی بزرگ به نام ابن الهیثم که در ابتدای تحصیل به علم طب پرداخته بود ، کتابی نوشته است به نام « تأثیر موزیک روی انسان و حیوان »  ابن سینا خواستار آن بود که با امکانات روانپزشکی معالجات دارویی تأیید شود ، تا اینکه قدرت دفاع داخلی بدن ، در مقابل مرض بالا رود و بدینوسیله روش طبی تکامل یابد . او می نویسد « ما باید در نظر داشته باشیم که موفقیت آمیزترین روش معالجه بیمار آنست که نیروهای فکری و ذهنی بیمار را نیز ، در مبارزه بر علیه بیماری تقویت و تهییج کنیم ، محیط بیمار را با صفا و با روح و با موسیقی مطبوع ترتیب دهیم و امکان همنشینی با کسانی که با آنان علاقه مند است را برایش فراهم کنیم » .

تفوق بر دانش یونان 

یبوست مزمن مزاج خلیفه المنصور ، و بیست سال بعد سردرد کهنه هارون الرشید ، سبب تغییر  و تحولاتی در علم طب شد . آنطور که می دانیم حداقل دو بار اسبهائی از دربار خلیفه ، واقع در بغداد از کنار دجله به مسافت 500 کیلومتر در مسیر آب رانده و بعد قدری به سوی شرق ، از میان جلگه گذشته ، به شهر جندیشاپور که در نزدیکی خلیج فارس است ، وارد شدند . تا اینکه رئیس جدید دانشگاه جندیشاپور را برای معالجه خلیفه همراه ببرند .

این دانشگاه ، معروف و قدیمی است و تأسیس آن در زمان ساسانیان بوده است . بختیشوع و پسرش هر دو پزشکهائی بودند، که نسل اندر نسل ، تا چهار پشت جزو پزشکان مخصوص خلفا بودند . بنابراین از یک طرف طب یونانی ، که در جندیشاپور تدریس می شد و مورد عمل داشت ، بوسیله خانواده بختیشوع پزشک ، و از طرف دیگر نه تنها کتب ، بلکه عملاً نیز طب هندی ، بوسیله پزشکی هندی به نام منکاه و هموطنش صالح بن بهله ، که عموی هارون الرشید را که گمان میکردند مرده است معالجه کرده بود ، به دربار خلفای اسلامی راه یافتند .

صد سال بعد از این ، مسلمانان با تمام دانش طب یونانی ، هندی ، سوریه ئی و ایرانی آشنا شده بودند . و در سال 880 میلادی که رازی اولین بار به بغداد وارد شد ، ترجمه بسیار عالی تمام نوشته های طب یونان قدیم را ، که مکرراً تصحیح و تکمیل شده بودند ، در آنجا ملاحظه کرد . ضمناً پزشکان اسلامی مانند الکندی ، الکانی ، یحیی بن ماسویه ، خانواده ثابت بن قره ، حنین ابن اسحق اولین قدم را در راه پیروزی جدید علم طب به پیش نهاده بودند . طب اسلامی شروع به خروج از عالم طفولیت کرده بود ، که بوسیله زکریای رازی ، سرپرست و مربی خود را یافت .

همانطور که بقراط در آستانه دوران معینی در طب یونانی قرار دارد ، رازی هم در آستانه طب اسلامی است ، برای ورود به مرحله جدید و این دو طبیب شباهتشان با هم بیش از این است . طب یونان قدیم از دانش و تجربیات آسیایی و مصری استفاده کرد ، تا بتواند بعداً راه مستقل و مخصوص به خودش را در پیش بگیرد . بنابراین بقراط هم که در زمانهای بعد پدر علم طب نامیده شد ، اولین طبیب یونانی نبود ، بلکه یکی از حلقه های زنجیر تحرک طبی آن زمان بود . اختراع یا تتبعات جدید طبی نبود که سبب معروفیت بقراط ، بین همکاران زمانش ، که خود به خود اطلاعات طبی زیادی داشتند ، شده بود . کشف یک واقعیت جدید طبی در کار نبود . آنچه بعدها در اسکندریه ، به نام « نوشته های بقراط » جمع آوری کردند ، شامل معلومات پیشینیان بود . ولی این معلومات بر مبنای آموزشی نو قرار گرفت ، که آن نوشته ها به نام بقراط در رابطه پزشک و بیمار ، و در مقابل بیماری به طور کلی تعلیم میدادند . حتی اینجا هم همان شکایت ها از دست پزشکان بی علاقه و بی مسئولیت و ناشیگریهایشان وجود دارد . بقراط در مقابل این نارضایتی ها ، عقیده طب آزاد و شغل طبابت بدون وابستگی به ایدئولوژی ، ولی با رسالت و تعهد را تعلیم می داد ، که این دستورات در طول تاریخ بین تمام ملل نقطه عطف گردیدند . ولی درست که نگاه می کنیم او سرمشقی ابدی شد و یک طریق معینی در علم طب ، چه تعریف بیماریها و چه معالجه بیماریها ، با نام او بستگی پیدا کرده است .

دو طریق مخالف هم ، که در تمام طول تاریخ طب ادامه داشته و در دوران مکتب گرایی Asklepiadenschule Scholastik در کنیدس Knidos و دیگری کرس Corse است که معرف این دومی بقراط می باشد . آن حکیم کرسی (بقراط) می دانست که روش بی چون و چرای یونانی برای علم طب مضر است . این روش برای علوم ریاضی مفید بود ولی نه برای علوم تجربی : تئوریهای فلسفی و خیالی و زورکی ، که آینه تجربیات را تیره می کردند ، کلیاتی که به شکل اعتقاد و پیشداوری در آمده و قانون از اصل به فرع رجوع کردن ، روشی بود که فیلسوفان طبیعی و طبیبان یونانی بدان عادت داشتند . این روش در نزد بقراط نمی توانست راه صحیح علم طب و درمان بیماریها باشد . خیالات را در خلاء به پرواز در آوردن و احتمالات را به همدیگر ربط دادن ، پزشک را به هدف نمی رساند ، بلکه با پای برهنه و خلوص نیت راه تجربی در پیش گرفتن و ملاحظه عینی در کنار بستر بیمار ، لازم است .

راهنمای طبیب نباید نمونه های ساخته و پرداخته قالبی و حاضر و آماده ، که از دید فلسفی برای هر نوع بیماری و علت و تغییرات آن ارائه می دهند ، باشد . بلکه طبیب باید هر بیماری را جداگانه و با توجه به شرایط و در رابطه با محیط ، مورد مطالعه قرار دهد .  با وجود این بقراط اشتباه دیگری کرد که بعدها مزاحمت زیادی فراهم آورد و آن قبول تئوری امپدلکس است که می گوید : سلامتی و بیماری هر شخص بستگی به امتزاج چهار مایع اصلی که در بدن او هستند دارد : خون ، بلغم ، زرد آب و صفرا که به مقدار متعادلی با همدیگر در اختلاط هستند و بیماری چیزی نیست جز به هم خوردن تعادل و نسبت اختلاط آنها . بقراط با قبول این بازی فکری جالب ، با تصورات و لغات ، که تا حد قیاس مایع های جاری در بدن انسان با رودخانه ها و دریا ها و بالاخره فلسفه جهان اکبر و جهان اصغر ربط داده میشد ، در برابر فلسفه یونانی سر فرود آورد . و میدان را برای جولان دادن ، به دست خیالبافان بعدی داد . مدتی طول نکشید که وسیله شاگردان بقراط و شاگردان شاگردانش ، تئوری « مزاج » برای طب ، خفقان آور شد و تحت آموزش این چهار مایع ، علم طب هر چه بیشتر ، خشک و دستوری و انعطاف ناپذیر شد .

این روش از اصل به فرع رجوع کردن ، در علم طب بعدها وسیله فیلسوفان بزرگ ، وسیله افلاطون و بعد هم وسیله ارسطو کاملا بر روش بدون پیشداوری و عینی تجربی غلبه کرد . بدین تریب به علم طب ، ظاهری آراسته و قشنگ بخشید ، که گویی متکی بر اسلوب علمی است . ولی در حقیقت علم پزشکی در یونان قدیم ، وسیله این فلاسفه نامدار و نظریات غیر قابل تردیدشان هر چه بیشتر در بیراهه برده شد و در آن راه مدت یکهزار و پانصد سال قدم برداشت .

جالینوس (130-201 میلادی) به آن هدف (به اصطلاح) عالی موفق شد که علم طب را با نظم و حسابی منطقی ، مانند یک ساختمان کامل که بر قوانین هندسی استوار است ، مرتب کند . طوریکه در آن ساختمان ، تمام سنگهای بنا که در دورانهای قبل تهیه شده بودند ، به دست اراده این شخص ، تحت یک جهان بینی و در صورت لزوم با تردستی های دیالکتیکی ، به همدیگر مربوط گردیدند . این ساختمان تاریخی طب عهد عتیق ، در دورانهای بعد ، همان اندازه جلب توجه کرد ، که ستاره شناسی عهد عتیق بوسیله المجسطی بطلمیوس . گرچه آن طلبهم ، نه بر روی زمین قابل اعتماد تجربیات مدرکی بیمارستانی ، بلکه ورای زمینه متزلزل تئوریهای فلسفی قرار داده شده بود . ولی مگر تحت تأثیر چنین تلقین کننده ای مانند جالینوس ، کسی می توانست هشیارانه به انتقاد طب او بپردازد . جالینوس شکافهای علم طبش را ، که بدون رابطه علمی و منطقی همچنان بی ربط مانده بودند ، بوسیله آزمایشهای زورکی و دلخواه غیر علمی به هم ربط داده ، و حتی بیشتر این درز ها را به کمک تصورات پوسیده و خیالت واهی سر و تهش را به هم می آورد . ولی چه کسی بود که شعور آنرا داشته ، که بفهمد ، تا اعتراض کند ؟ به عکس ، با ترس و احترام و مودبانه ، مدت یکهزار و پانصد سال در مقابل هماهنگ کننده این ساختمان هنری ، در عوالم بحث های جدلی سر تعظیم فرود آوردند .

تردید نبود که اگر صغری و کبری و نتیجه منطقی ای که آن جوان عرب در دکترای پزشکی اش ارائه داده بود تأیید می شد ، می بایست بخشی از تاریخ علم جهان از نو نوشته شود . ابتدا چند پروفسور آلمانی بودند که گوشهایشان را تیز کردند و در کتابخانه کشوری لابلای نوشته های قدیمی جستجو کرده ، امتحان کرده ، مقایسه کرده و بالاخره به این نتیجه رسیدند که دکتر التطاوی مصری درست می گوید : که یکی از دانشمندان اسلامی در قرن 13 میلادی ، اشتباه کار سرهم بندی شده جالینوس را کشف کرده ، و به بهترین شکلی آنرا تصحیح کرده بود . این ابن نفیس طبیب بود ، اولین کسی که اندیشه گردش خون را پرورده و چهارصد سال قبل از هاروی انگلیسی و بیش از سیصدسال قبل از زروت اسپانیائی ، اثبات کرده بود. مردی که درباره او گفته می شد : « روی زمین نظیر نداشت و از ابن سینا گذشته، دیگر همطراز از او نیامد . »

 

 

 

به کمک همین علم تشریح است که آن بیننده امین و آن مفسر ( تجزیه و ترکیب کننده ) بیطرف ، یعنی ابن النفیس ، اثبات می کند :

1- تغذیه قلب ( آنطور که تا آن زمان می گفتند ، بوسیله دهلیز چپ از داخل قلب صورت نمی گیرد ) ، بلکه بوسیله خونی که داخل سرخرگها ، که در بدنه قلب جریان دارند ، انجام میگیرد – بدین وسیله ابن النفیس اولین کسی است که سرخرگهای جدار قلب و در نتیجه گردش خون بدنه قلب و بالاخره تغذیه قلب را کشف کرد.

2- خون با فشار داخل ریه میشود ، تا اینکه در آنجا هوا بگیرد ، نه اینکه ریه از آن خون تغذیه کند (چیزیکه بعدها هاروی بخصوص تاکید میکند.)

3- بین سرخرگهای ریه و سیاهرگهای آن رابطه وجود دارد ، که گردش خون داخل ریه را سبب می شود ( چیزیکه بعدها کلمبو Colombo کشف اولین بار آنرا به حساب خودش می گذارد . )

4- سیاهرگهای ریه نه با هوا و نه با دود پر شده است (طوریکه جالینوس معتقد بود و حتی جریان آن عیناً عکس جریانیست که جالینوس شرح داده است ) بلکه با خون .

5- جداره های سرخرگهای ریوی ضخیم تر از جداره سیاهرگهای آن هستند و حتی دارای دو جدارند . این کشفهای تاریخی ابن النفیس بودند که تا بحال جزو افتخارات زروت servet اسپانیائی به حساب می آمدند . و مهمتر از همه اینکه :

6-جداره میان قلب مشبک نیست ! بلکه گردش خون بدین ترتیب است : بین دو بخش راست و چپ قلب ، روزنه ای که رابطه برقرار کند وجود ندارد . چون این بخش قلب(جدار وسط دو دهلیز )بسته است . نه سوراخهای قابل رویت دارد ، طوریکه بعضی مدعی هستند ، و نه سوراخهای غیر قابل رویت ، طوریکه جالینوس معتقد بوده است. در اینجا چنین شبکه هایی اصلاً  وجود ندارد و جنس این جداره وسط قلب ، به خصوص ضخیم است و هیچ تردیدی نیست که این خون وقتی رقیق گردید به وسیله سرخرگهای ریه باید به طرف ریه جریان یابد ، تا اینکه با فشار داخل ریه شده و با هوا آغشته گردد. تا اینکه ظریفترین اجزائش نیز تصفیه شوند . و بعد از این ، داخل سرخرگهای ریه جریان یابد تا اینکه وارد دهلیز چپ قلب گردد . بعداز اینکه با هوا آغشته شد ... بدینوسیله چنان آشکار و ساده و بی آلایش ، گردش کوچک خون شرح داده شده است . حتی تقریباً با همان لغاتی که بعدها میخائیل زروت Michaei Servet آنها را به کار خواهد برد ! تنها چیزیکه که زروت اسپانیایی بر اظهارات ابن النفیس اضافه میکند ، روشن شدن تیرگی رنگ خون در داخل سرخرگهای ریه است . از اینکه بگذریم ، تطابق این دو شرح گردش خون ، متحیر کننده است و این تحیر زیادتر میشود وقتی می بینیم به خصوص کتابی که ابن النفیس ، این کشفیاتش را در آن شرح داده است . کتاب تفسیر بر قانون ابن سینا – در اروپا آن اندازه مورد توجه قرار نگرفته بود که به زبان لاتین ترجمه شود . آیا این شباهتی که اکنون شرح دادیم بین ابن النفیس عرب و میخائیل زروت اسپانیائی اتفاقی است ؟

با اینکه میخائیل زروت اسپانیایی – که کتابهای تاریخ تا چندی قبل به عنوان کاشف گردش خون کوچک ، نامش را جزو نامدارانی که در علم طب ابدی شده اند یاد می کنند- تفسیر ابن النفیس بر قانون ابن سینا را می شناخته است ؟ میخائی زروت ( اسپانیایی : میگوئل زرود Miguel Servede ) در تاریخ 1509 میلادی در خانواده یکی از نجبا در شهر ویلانووا Villanueva در استان آراگون Arsgon ( شمال شرقی اسپانیا ) متولد شد . یعنی 18 سال بعد از اینکه اعراب اسلامی اسپانیا را ترک کردند و این درست در زمانی بود که مشاجره بر سر طرد و جلب اعراب ، که اکثریت را تشکیل میدادند ، با شدت در جریان بود . زمانی بود که سرزمین تخلیه شده و حیرت انگیز اسپانیا ، در اثر جنگ خراب شده بود ، این سرزمین مورد کینه ولی زیبا و فریبنده را ژرمنها تصاحب میکردند و اجباراً می بایست بقایای اعرابی که هنوز مانده بودند به تبعیت حکومت جدید درآورده شوند و زبان بینهایت خوش آهنگ این همسایگان مورد کینه ، مدتها بود که در نزد مسیحیان اروپا رسماً مد شده بود . به طوریکه کشیش شهر قرطبه اعتراض میکند و میگوید : آخ ، تمام جوانهای مسیحی که تا حدی از استعداد برخوردارند دیگر فقط زبان عربی حرف میزنند و کتابهای عربی می خوانند . آیا میگوئیل زرود که همشهری آرنالد  Arnaldپزشک هم می بود ، که به تنهایی و بدون همکاری یک عرب یا کلیمی بتواند یک سری از کتابهای طب اسلامی را به آسانی ترجمه کند؟ از سیصدسال پیش تا آن زمان ، نوشته ها و رسالت عربی ، تمام کتابهای درسی دانشگاههای اروپا را تشکیل میدادند . آیا این گنجینه فکری و علمی غیر قابل مقایسه ، و متعلق به اعرابی که در جنگ شکست خورده اند ، ولی تمدنشان بینهایت حیرت انگیز است ، برای پیروزان جالب و فریبنده نیست، گرچه نزدیکی زیاد با آن خطراتی همراه داشته باشد ؟ خطرات ایدئولوژی که یکی از آن خطرات مثلاً آشنایی با توحید اسلامی است ، در برابر تثلیث مسیحیت ! به طوریکه میدانیم میگوئل زرود در 25 سالگی با کله شقی ، مخالفت خودش را با تثلیث ، یعنی  با سه گانه دانستن خدا ( خدا !پدر عیسی ، عیسی و روح القدس) اعلام میکند .

 

او به زودی به مخالفت با تعلیمات کلیسا معروف شده ، شدیداً تهدید و فراری میشود. او با نام مستعار در چاپخانه ای در فرانسه ، پنهانی مشغول کار می شود . در آنجا مردی را می یابد که او در زندگی آینده میخائیل زرود موثر و تعیین کننده است . این شخص او را به برخورد انتقادی با فرهنگ و علوم و آثار اسلامی در اروپا ، تهییج می کند . این شخص که یک طبیب فرانسوی و آزاد از معتقدات مذهبی بود ، خودش نیز در کار مقایسه آثار پزشکای قدیم یونان ، با آثار پزشکی اسلامی بود . میخائیل زروت ( با نام مستعار ویلانو انوس الیاس Villanivanus Alias ) همچنان تصمیم می گیرد علم طب تحصیل کند و در پاریس ، وین و پادوا (ایتالیا) به آن می پردازد . میخائیل زروت که فعلاً با نام مستعار ، نوسینده کتابهای طبی ، و همچنین به شغل پزشکی مشغول ، و اضافه بر این پزشک مخصوص یکی از مقتدرترین شخصیتهای اروپا بود ، مسلماً تا حدی احساس تآمین میکرد . تا اینکه در سال 1551 میلادی با نوشته ای تحت عنوان « از گمراه کنندگان درباره تثلیث » در انتظار عام جلوه میکند و به زودی به چنگال سرنوشت دچار میشود. کالوین در همه جا آشوب برپا میکند که نویسنده این رساله همان زروت فراری است و وسیله بازرسانش او را دستگیر کرده در ژنو Genf به زندان می اندازد.

او از درد شکستگی یکی از اعضاء بدن و قولنج در رنج و از نقائص دیگر جسمی که من از بیان آن شرم دارم ، با بدنی نیمخورده شپشها بود ، بدون یک پیراهن برای تعویض ، یا لباسهای پاره و در سرما لرزان ، کالوین را برای احقاق حق خود به مبارزه می طلبد ، با امید اینکه حق با اوست ، ولی نتیجه به قتل زروت بوسیله سوزاندن میانجامد . در سال 1553 میلادی در ژنو Genf او را زنده زنده با کتابش « رجعت مسیحیت » که تازه به چاپ رسیده بود ، میسوزانند . در همین کتاب است که زروت گردش کوچک خون را که معروفیت جهانی یافت شرح داده است . زروت با پشتکار تمام طب اسلامی را مورد بررسی قرار داد . او جوشانده مسهل عربی را با تئوری جالینوس درباره جوشانده مزاج ( صفرا ، زردآب ، بلغ و خون ) شدیداً به بحث و انتقاد میکشد . آیا در حین این عمل است که شرح ابن النفیس بر قانون ابن سینا بدستش میرسد ؟ کتابی که رونوشت آن امروزه در اسکوریال Escorial در شهر مادرید پایتخت اسپانیا حفاظت میشود .

این هم یکی از کشفیات تمدن اسلامی بود که دانش مغرب زمین را مستقیماً تحت تأثیر قرار داد؟ و به خصوص جای تعجب است ، زروت که همیشه از ضربات مستقیم و انتقادیش ، کسی در امان نیست ، در اینجا هنگام تصحیح اشتباهات جالینوس ، در مورد گردش خون ، خودش مستقیماً کشف نکرده ، بلکه ترسیمی که ابن النفیس از گردش خون به جای گذاشته بود بدستش افتاده است . به همین جهت زروت از جالینوس ، آنطور که باید و شاید مستقیماً انتقاد نمی کند . با وجود اینکه جالینوس باندازه کافی نقاط ضعف دارد ، که میتوانست بر آن ضربات انتقادی علمی وارد کند . با وجود اینکه شرح ابن النفیس بر قانون ابن سینا ، بهترین شرحهای بیشماری است که بر آن نوشته شده ولی فقط در هندوستان مورد توجه قرار گرفت و ترجمه شد . نسخه عربی و خطی این کتاب در صدها کتابخانه اروپا و آسیا ، بدون توجه گرد گرفته مانده ، نه مورد توجه دانشمندان آسیایی دوران جدید ، نه مورد توجه دانشمندان غرب ، که مدعی شرق شناسی هستند قرار گرفت .

تا اینکه به طور اتفاقی ، یک نفر که اضافه بر دانستن زبان عربی از موضوع هم به حد کافی سر رشته داشت ، بکشف آن گنجینه ای دست می یابد که ارزش آنرا صاحب اصلی اش یعنی ابن النفیس ، پیش بینی کرده بود : « اگر یقین نداشتم که نوشته من ده هزار سال بعد از  من به قوت خود باقی خواهد ماند از نوشتن آن خودداری میکردم . » و آن خبرگزار ملاحظه کار اضافه کرده است : تعهد صدق این ادعا به عهده مدعی آنست . این داستان (ظاهراً )گم شدن و دوباره یافتن کشفیات یک دانشمند اسلامی قرن سیزدهم میلادی ، نشان میدهد که تا چه اندازه نظریات قاطع و قضاوتهائی که درباره تعیین ارزش علوم و طب اسلامی در اروپا میشود بی پایه ، سرسری و موقتی است . و اینکه بسیاری از دانشمندان اروپا ، با علاقه و بکرات علوم دوران تمدن اسلامی را ، چیزی طوطی واری و پیروی کورکورانه از دانش یونانیان می دانند ، تا چه اندازه بیهوده و عجولانه و پیشداوری سطحی است . آنچه بعدها تطاوی یافت ، ثابت میکند که دانشمندان اسلامی در بررسی ها انتقادی ، در ملاحظات دقیق ، در جستجوی دانش بودن بدون پیشداوریشان ، بی پرواتر و مصمم تر از دانشمندان مسیحی قرون وسطی بوده اند . بدون ملاحظه اینکه آیا کشفیاتشان با نظریات پیشینیان مطابقت داشته باشد یا نه .

 

 

هر قدر هم که یونان قدیم علو مقام خود را با دستورات اخلاقی پزشکی نشان میدهد و در آن « تعهد بقراطی» که پزشکان جوان می بایست نزد « اپولن طبیب ، نزد اسکلپیوس ، هیگیئا و پاناکئیا و همه خداها و الهه ها » فسم بخورند و قسمشان این بود که در هر خانه ای که می روند به نفع بیمار و در حد امکان برای او کمک باشند . ولی قسم نمی خوردند که بیمارانی را هم که امید به بهبودشان نیست کمک کنند . به عکس ، آنان تعهد می کردند که در مورد بیمارانی که علاج ناپذیر هستند از هرگونه کمک خودداری کنند . 
در نوشته های بقراط اینچنین آمده است که « طب هنری ست که باید بیماران را از درد کاملاً آزاد کند ، رنج بیماری را تخفیف دهد و از معالجه مریضانی که مغلوب بیماری شده اند خودداری کند ، تا بدانند که در اینجا دیگر از هنر طب کاری بر نمی آید .» اولین کسی که قلوب طبیبان را حتی برای کمک به بیمارن علاج ناپذیر به حرکت درآورد یک مسلمان بود – رازی. او از این وظیفه مهم آگاهی یافت و می گفت : پزشک باید همیشه بیمار را به بهبودیش امیدوار سازد ، اگر چه خودش هم در این مورد کاملاً مطمئن نباشد . همانطور که خوشحالی و بدحالی ذهنی و روحی ، روی حالت جسمی موثر واقع می شود ، پزشک هم باید بیمار رو به مرگ را شهامت و بشاشت حیات بخشد . به عکس ، گایرلفون کایز ربرگ
Geyler Von Kaisersberg فریاد می کند : این چه اخلاق پستی است که پزشک ، بیمار را متوجه مرگی که در پیش دارد نکند ، بلکه به عکس سلامت یافتنش را امکان پذیر جلوه دهد و به این ترتیب مانع آن شود که بیمار گناهکار توبه کند و به یاد خدا بیفتد .
ولی یک عقل سلیم طور دیگر نمی تواند عمل کند ، مگر همانطور که ابن سینا هموطن رازی هم می گوید : پزشک هرگز نباید حتی چنین ظنی به وجود بیاورد که دیگر بیمار امید بهبودی ندارد . روش رازی و همکاران دیگرش از لحاظ حفاظت و تقویت روحیه بیمارن معمولی و نیز بیمارنی که سلامتی ناپذیرند و مجانین ، روشی است کاملا بشر دوستانه و برای مغرب زمین سرمشق و چراغی پیشرو . ولی در اینجا کسی متوجه نبود . اینجا تخمی شوم ، میوه زشتی به بار  آورد. آن تخم شوم ، اعتقادی بود مبنی بر اینکه ، بیماری مجازاتیست خدائی و پاک شدن از گناهان را سبب می شود و حلول شیطان در بدن ، عارضه دیوانگی به وجود می آورد  . بنابراین در اروپا تمام بیماران ناعلاج و به خصوص بیماران روحی ، در تمام مدت قرون وسطی و تا قرن هیجدهم میلادی هم دچار نفرین و لعن بوده اند .
 
درمان امراض ذهنی و روحی در اروپا ، همان دور کردن ارواح پلیدی بود که معتقد بودند در بیماری حلول کرده است . دیوانگان بیگناه و بی آزار را اگر مرد بودند ، لباس چند رنگ می پوشاندند و به آن زنگوله  و استخوان پایه حیوان می آویختند و به دین ترتیب او را به اهالی محل معرفی کرده ، به حال خود و به دست تمسخر و آزار جاهل های محل رهایشان می کردند . اضافه بر این چه کسی حق قضاوت در مورد شدید و خفیف بودن بیماری روحی و اینکه آیا دیوانه ئی خطرناک یا بی آزار است داشت ؟ حتی در سال 1498 میلادی شورای شهرداری فرانکفورت ، از معبد سنت انشتات
st.Anstatt تقاضا می کند که یک شخص روحانی بفرستند تا اینکه شخص آزادی خواهی را به نام یاکوب گیش که قاضی و روحانی نیز بود ، معاینه کند و تعیین کند که آیا حال و کیفیت این شخص به خاطر حلول شیطان در جسم اوست ؟ و ترتیبی بدهد که او را به دیر برده ، در آنجا روح پلید را از جسمش بیرون کند Exorzismus و آنها که شدیداً جنی شده بودند و روح پلید دیگر از بدنشان بیرون کردنی نبود به زنجیر و غلاده می بستند و به زندان و یا خانه مخصوصی که برایشان ترتیب داده بودند و دارالمجانین می نامیدند Tollhaus ، یا محلی که با دیگران هیچگونه تماسی نداشته باشند به نام بیمارستان انزوا Kasten hospital و یا جائی به نام دلقکخانه Narrenhaus و یا اینکه در هامبورگ در صندوق جن زده ها می انداختند و آنان را در تمام مدت عمر برای کتک زدن به دست محافظین خود سر و نوکران خام و خشن می سپردند .
 تنها به کتک زدن ، به منظور بیرون کردن روح پلید از بدن و شکستن مقاومت ذهنی اکتفا نمی کردند . در سال 1451 میلادی در فرانکفورت دیوانه ای که مقدسات دین عیسی را لعن کرده بود ، درست مثل یک انسان سالم مجازات کردند . همچنین در سال 1490 شخصی را به نام کنتس فوگل
Cons Figel که هم دیوانه بود و هم مبتلا به جزام ، به جرم کفر شکنجه دادند . در یونان قدیم بیمار روحی را به خانواده اش می سپردند و خانواده متعهد می شد که نگذارد از طرف بیمار زیانی به کسی وارد آید . در حالیکه در کشورهای اسلامی بیمار روحی را در بیمارستان در بخش اعصاب مورد محافظت و معالجه قرار می دادند . مثلا در بغداد و قاهره بیماران روحی را در بخش معالجات اعصاب ، تحت مراقب و رسیدگی متناسب پزشکان اعصاب بودند و تمام بیمارستان تحت کنترل هفتگی شخصی سلطان قرار داشت . در حالیکه در قرن 19 میلادی در اروپا بیماران روحی را در زندان و تحت کنترل پلیس قرار داده و با آنها مثل جنایتکاران رفتار میکردند .
در اروپا فقط در اسپانیا بود که هنوز از دوران حکومت اسلامی اش بیمارستانهایی به نام بیگناهان
Innocentes برای بیماران روحی داشت . انگلستان در سال 1751 میلادی اولین قدم مرددانه در طریق تقلید از سیستم تمدن اسلامی ، برای رسیدگی به بیماران روحی را در برداشت . تازه در اواخر قرن 18 میلادی پزشک فرانسوی به نام پینل موفق شد از مجلس شورا (convent)  اجازه بگیرد  که زنجیرها را از دست و پای بیماران روحی باز کرده ، آنها را از زندانها آزاد کند و به دست پزشکان بسپارد .  نه تنها بیماریهای ذهنی و روحی ، بلکه بیماریهای جسمی هم ، تا آنجا که شناخته نشده بودند با اطمینان کامل جزو جن زدگی و حلول ارواح پلید در بدن بیمار می دانستند و علاج آنرا نیز فقط در بیرون کردن شیطان از بدن بیمار به وسیله کتک و زور می دانستند . حتی در قرن 19 میلادی  هم بودند کسانی مانند واینزبرگر طبیب شاعر Weinsberger که رفیق گوته نیز بود ، یوستسنوس کرنر Justinus Kerner و پروفسور هائی از شهر مونیخ به نام شوبرت Schubert بادر Baader و فون رینگزایس Von Ringseis و اشن مایر  Eschanmeyer از شهر توبینگن و پروفسور هاینرتHeinroth  از شهر لایپزیک که قلم های خود را تیز می کردند ، برای تبلیغ حلول ارواح پلید ، و اینکه بیماران همانا گناهکارانند ، و اینکه راه مداوا ، بیرون راندن شیطان از جسم آنان ، دعا خواندن و نام مقدسین بر زبان جاری کردن است  . در سال 1824 میلادی پروفسور ویندیشمن Windischmann اهل لایپزیک ، بانی وصلت جدید بین طبابت و معتقدات عیسوی شد .
او جملاتی می نویسد که باید مورد بحث قرار گیرد ، می نویسد : محل اصلی بیماری در روح است ، روحی که در اثر هوس و شهوت ملتهب و وحشی شده است . و طبیبی که از چگونگی بیرون کردن اوراح پلید
(Exorcismus) از بدن آگاهی نداشته باشد ، مسلم است که به بهترین دارو دست نیافته است . بنابراین به طب مسیحی احتیاج است . از طرف دیگر یک ضرب المثل عربی می گوید : آنکه با مروارید سر و کار دارد باید سعی و دقت زیاد به کار برد تا زیبایی آن را صدمه نزند . همچنین نیز کسی  که با بدن انسان ، این مهم ترین موجود روی زمین سر و کار دارد باید با نهایت دقت و محبت با او رفتار کند ... شخصیت مهم پزشکی زکریای رازی مانند آئینه ای است که بوسیله آن امکانات و چگونگی طب اسلامی را می توانیم بشناسیم . او پزشکی است عمیقاً ارضاء شده ، وسیله رسالت و تعهدش ، او کمک درماندگان ، معلم و مربی نسل پزشکان با معلومات ، نویسنده دائره المعارفی که تمام معلومات چند جانبه گذشتگان در تمام طول تاریخ را در خود هضم کرده و غنی شده آن را ارائه داده ، یک طبیب هشیاری که عملا در بیمارستان به کار مشغول بوده ، یک مشاهده کننده متفکر و شیمی دانی مستقل و آزمایش کننده و بالاخره یک دانشمند اصولی و با اسلوب ( سیستماتیک ) که نظم و وضوح در تمام معلومات طبی زمانش بوجود آورد ، بوده است  .

پر بیننده ترین اخبار (2)

  1. روز
  2. هفته
  3. ماه
©2017 شرط مهم سلامت یک جامعه توانمندی مردم در جستجو، دریافت و به کار گیری اطلاعات سلامت است، مجله پزشکی مادر، شریک سلامت جامعه ایرانی است.

Please publish modules in offcanvas position.